Tehran Is Not a City
On SNOWY DAYS, it is easier to see why Tehran is, properly speaking, not a city. On such a day, if you are in the central part of the city, you will see rain, but someone in the northern part is in the middle of a snow storm, she who is in the south of the city may tell you that it is a pleasant, sunny day. These should not come as a terrible surprise. There was a time when the city was only a few km in diameter with satellite villages on its outskirts. That the megalopolis is at the foot of the northern Alborz Mountain Range, no doubt creates a tapestry of various meteorological conditions.
The New Generation of Public Services
In several places around town, mostly on the peripheries of squares, over the past month Tehranis have been witness to constructions. A yellow plate announces the project thus: "NEW GENERATION OF PUBLIC SANITARY SERVICES," which is self-explanatory. It is good that the municipality is concerned about the kidneys and bowels of citizens in a city where such services are not very common. It is just that I am not sure what element makes these services "new generation." The building material is brick and cement; so, perhaps the hand soap used is something unusual, or its clients are of the new generation, who knows? One thing is for sure, I will appreciate these new additions, not without some intestinal relief.
Umbrella
After the WHEEL, the umbrella is man's worst invention. To use it you must dedicate one hand and an arm. You must also be careful not to hit another pedestrian with it, or have it clash with other umbrellas (when it is crowded, this becomes an impossible task). When you want to open it, you have to careful lest you hurt your eyes and scratch face. When you want to shut it, you run the risk of getting yourself all wet – a state that the umbrella was originally invented to avoid. And, god forbid if the weather is windy, your umbrella then turns into an untamable steed.
On the other hand, if you are a pedestrian without an umbrella, wearing a hat, you must be weary of others holding them. If they are taller than you, your hat may be yanked off your head, if they are the same height, your eyes may receive injury, and if they are shorter scratch your neck may be in the line of fire. It is possible that we don’t know how to carry an umbrella. Whatever it is, the umbrella is a nasty invention.
BMW Has Arrived In Iran
AND the news hit the city and citizens with force. It is not a car, it is "a vision," an appearance pointing to an inner truth. Its viewer is not a simple observer, swept of his wit in the eye of a tornado, entranced by the appearance of a legend in this city. Its buyer is not a simple owner, he is outside the cycle of sٍmall-time buyers of marketplaces. Its driver is not a simple motorist, he is a bird, borne on the wings of vigor and dominion. Its being is not the being of a commodity, it is visual, a gateway opening to the hearts of the smitten youth of this town. It is intoxication, want, desire, and rapacity. It is balm to the burning flames of besotted yearnings. This is not a car, it is a gift from ethereality.
Monologue at the Theater
Before entrance: "Ladies and gentlemen, the program you are about to see has no special mis-en-sene and the play itself is a monologue in English. The director has asked me to remind you of this fact and to ask you not to leave in the middle of the performance as the actor may get distracted." This was announced by the official in charge of the hall in the performance of the When the Bulbuls Stop Singing, a play written by a Palestinian human rights lawyer on a missile attack on Ramallah lasting many days. The play captures the stifling presence of Israeli military in Palestinian land. It was a difficult play to both listen to and act, due to the emotional vacillations of the character, requiring heavy concentration. Ten minutes into the play, a man stumped down the wooden-planked bleachers and left in what seemed to be a gesture of anger. Within the next half house, two dozen other attendees chose to leave. When the Bulbuls Stop Singing was possibly one of the best plays of the FAJR Theater Festival.
Top
تهران يک شهر نيست، سرويس نسل نوين، چتر، ب.ام.و. آمد، مونولوگ در فجر
گروه نويسندگان
تهران یک شهر نیست
----------------------------
*روزهای برفی* خیلی ساده میتوان فهمید که تهران یک شهر نیست. در چنین روزی اگر جایی در مرکز تهران باشید و از پنجره به بیرون نگاهی بیندازید احتمالاً بارش باران خواهید دید. حال اگر در همان لحظه به دوستی در شمال تهران، جایی حوالی شمران تلفن کنید و از وضع هوا بپرسید، بعید نیست که بگوید اینجا برف و کولاک است. اگر کسی را در جنوب تهران مثلاً شهر ری پیدا کردید و از وضع هوا پرسیدید و گفت که هوا آفتابی با کمی ابر در آسمان است، خیلی تعجب نکنید. ناسلامتی یک زمانی تهران شهری بوده حوالی ارگ و بازار که شمالش میدان توپخانه بوده است. شمران دهاتی کوهستانی بوده و سالها قبل از آن ری شهری باستانی در حاشیه صحرا.
سرویس نسل نوین
-------------------------
در چند جای شهر دیدهام جایی که تا دیروز متروکه بوده یا فضای سبز یا صاحبْ ناپیدا، اول گودی خاکبرداری و چرخ بولدزر پیدا شده، بعد تل خاک و آجر و بعدش دیوارهایی که چهاردیواریهایی کوچک را بالا میبرند. جلوی این بساط، تابلوی معمول پروژههای ساختمانی با رنگ زرد و در چهار ردیف افقی مشخصات عملیات را اعلام میکند. «سرویسهای بهداشتی عمومی نسل نوین» نام پروژه است و هدف از اجرای آن نیازی به توضیح ندارد. خوب شد بالاخره یک کسی به فکر کلیه و مثانه همشهریان افتاد تا به وقت اضطرار دنبال نمای بنایی که برای سبکی روح است نباشند تا خود را خلاص کنند.
فقط نمیدانم چه عاملی این دستشوییها را نسل نوین کرده. یعنی تکنولوژی خاصی قرار است در آنها به کار آید؟ آجر و سیمانش که همان قدیمیهاست. شاید سنگ و صابونش جنس دیگریست. شاید هم آدمهایی که مشتریش میشوند فرق دارند یا خواهند داشت. هر چه باشد اگر وسط کار مثل خیلی کارهای دیگر سنگ و آجرها به حال خود رها نشوند، تا چند وقت دیگر این نسل نوینیها را هم تجربه خواهیم کرد.
با دیدی بدبین میتوان ایراد گرفت که چرا تعدادی از این نسل نوینیها در فضای سبز یا صاحبْ غایب برپا میشوند؟ اگر امروز در زمینهایی با کاربری فضای سبز یا مالکیت نامشخص دستشویی میسازند، معلوم نیست که فردا در همین زمینها برج یا پارکینگ نسازند تا برای همشهریها، ترافیک و دود و سر و صدا هم داشته باشد. من که خوشبینم. بدبینها بروند یک جای دیگر خودشان را خلاص کنند.
چتر
-------
بعد از *چرخ*، چتر بدترین اختراع بشر است. برای استفاده از چتر باید دائم یک دستت را بالا نگه داری. خیلی مواظب باشی که چترت به دیگران نخورد یا به چترهایشان گیر نکند که اگر راه شلوغ باشد تلاشی بیهوده است. وقتی میخواهی بازش کنی باید مواظب دست و صورتت باشی و وقتی میخواهی ببندیش سر تا پایت را خیس آب میکند. وضعی که گویا برای اجتناب از آن طراحی شده. و وای از وقتی که باد بیاید؛ انگار آدم بخواهد یک اسب وحشی را رام کند.
از طرف دیگر وقتی شما به عنوان یک آدم بیچتر در روزی بارانی با یک کلاه در خیابانهای تهران قدم میزنید باید حواستان باشد که قد بلندها با چترشان کلاهتان را برندارند، هم قدها چشم و چالتان را در نیاورند و قد کوتاهها صورت و گردنتان را زخم و زار نکنند. شاید فرهنگ استفاده از چتر را نداریم یا من روش صحیح کار با این تکنولوژی را بلد نیستم. هر چه هست، چتر اختراع مزخرفی است.
ب.ام.و به ايران آمد
-----------------------------
و اين خبر بر تارک شهر و شهروند مُهر ِ منّت گذاشت. اتومبيل نيست، «نوعى نگاه» است، ظاهرى است مغُنَى ِ باطن. تماشاگر نيست بينندهاش، هوشبرده است او، شيفته رخش ِ رخشان ِ شاهراههاى ممدود شهر. خريدار نيست دارندهاش، خارج است او، از چرخهى خواروبار فروشان ِ خُردهپاى خيابانها. راننده نيست رانندهاش، پرنده است او، سوار بر بال ِ بالنده بلندىها. کالايى نيستْ جنسيتاش، ديدارى است او، دروازهاى راهبرده به دل ِ دلالان ِ دلدادهى دشتها. شوق است و شور است و خواهش. نوازنده است او، فرونشانندهى زبانهى آتش ِ سرکش ِ اميال ِ پريشان. در تقاطع چهارراه، دايره است. در دَوَران ميدان، وتر است. در درازناى خيابان، پهنا است. در دوراهى ِ تصميم، زاويه است. در بنبست ِ خروج، ميانبُر است. موهبتى است آسمانى، فرود آمده در شهر.
تکگزافهگويى
------------------------------
قبل از ورود: «خانمها و آقايان، برنامهاى که در شُرُف اجراست فاقد ميزانسن آنچنانى است و متن نمايش مونولوگى است به زبان اصلى. کارگردان از من خواسته است تا ضمن يادآورى اين نکته از آنهايى که ممکن است در وسط برنامه خارج شوند خواهش کنم که از ورود به سالن اجتناب کنند چرا که تمرکز تک هنرپيشه نمايش به هم خواهد خورد.» اين را متصدى سالن در مورد هنگامى که بلبل از خواندن بازمىايستد، که يک نمايشنامه فلسطينى به کارگردانى اسکاتلندى است، به معدود بليط بدستان (که براى جشنواره فجر عجيب به نظر مىرسيد) گفت. نمايشْ تکگويى يک فلسطينى است که در رامالله به انتظار پايان حملات هوايى اسرائيل، و تعدىهاى بىپايان ارتش به خانههاى فلسطينيان، روزشمارى و نگارى مىکند. متن نمايش ادبى و دشوارفهم است. اجرا، همانطور که متصدى مىگفت، به خاطر فراز و فرودهاى گفتارى، مستلزم تمرکز فراوان هنرپيشه است. ده دقيقه از نمايش نگذشته مردى از بالاهاى جايگاه چوبين تماشاگران پاکوبان، گويى به نشانه اعتراض، پايين آمده، خارج مىشود. در نيم ساعت بعد، بيش از يک دوجين از حاضرين، با رسوخى کمتر، همان راهى که همرزمشان پيمود را طى مىکنند. کمتر از نيمى از تماشاگرانى که تا پايان در سالن باقى مىمانند خارجىاند. شايد اين نمايش يکى از بهترينهاى اين جشنواره بود.
بالای صفحه