Bag Lady, Swamp, The Dead Man
We were on the way to the cinematic compound. It was early morning and we were in good spirits. As we were waiting for the traffic light; a bag lady was going from car to car. By the time Jamshid reached into his pocket, she had left. We continued on our journey and the bag lady was forgotten. I was feeling dim and I didn’t know why. “Swamp” – an old Iranian pop song – was playing over the car speakers. I was feeling teary. I made myself busy so that no one could see my eyes. I was not quite in a mood to explain what was wrong with me. There was traffic near the compound. In the front, I notice a pair of navy blue sneaker with a streak of red splattered on them, flung far from each other on the ground. Further away, a man's body could be seen laying on the pavement. His coat had been thrown over his body with a bit of his bloody head showing.
We kept silence until we reached the compound. I was thinking: “Maybe if we had given money to that bag lady, we could've save the man’s life”.
The Electronic Highways
The humongous TV screen in Danshju Park shows to what extent our authorities care about: 1/ The jobless senior citizen huddled in parks, 2/The Street Kids selling gums to drivers behind the red light, 3/ The on the bum young man just been given food by his mother, 4/ The poor man being given a share of the modern world. On the other hand, such a TV screen should probably not to be for: A/ Fulltime open kitchen housewives, B/ Shopping mall cosmeticized girls, C/ Peeping Tom Cruz street slick boys on wheels.
At the same time, the luminescent billboard on VANAK Square – business' great gift to the city – demonstrates: 1) The city apparatus' with-it attitude towards technology, 2) The triumph of salesmanship in better penetrating citizens, 3) The godsend free gas use of electricity ready to export.
Enrichment is back on line, The Gulf is reclaimed by Persians, we stand at the gates of the Great Civilization.
No Seat
Thirty to 40 years ago, when there were not as many vehicles around, especially in remote towns, and people had to journey on foot far and wide, bus drivers made passengers sit on each other's heads for the lack of space. Maybe this motivated taxi drivers, too. Instead of seating 3 passengers in their cabs they sat 5. "We can’t call them taxis," said an official in charge of the city taxi service a few years back, "they are more like microbuses."
It seems that this approach has been imitated by one of the city's cultural places as well – the CITY THEATER. Last night, I went to see An Account of the Predicaments of Master Navid Makan and His Wife, Engineer Rokhshid Farzin with some friends (see http://www.tehranavenue.com/article.php?id=444). I was surprised to see “Ticket Without Seat” rubber stamped on my ticket. At first I thought it a mistake, but then, when I stepped onto the balcony, were my No Seat was, I realized that they had intentionally sold more tickets than seats.
On On-Hold Phone Melodies
If you try to call an office related to the Ministry of Defense, while you are waiting for the operator to connect you to a room, you will hear the soundtrack of {Ebrahim Hatamikia}'s From Karkhe to Rhein clumsily recorded and played over the speaker.
- Therefore, If you call Water & Waste Organization, you must hear "Love Rains"
- Any movie studios: “Godfather Part I”
- Religious departments: ”Haj Mansur”
- Center for the Publication of Works of Music: “Black Is the Color of Love”
This way, It is easy to imagine that:
- In Physical Education Organization: Remixed voice of a sports announcer
- Lock & Latchkey shops: “Oh mommy! Don’t close the door”
- Hotels & guesthouses: ”House Party" by Marjan
- Pilgrimage travel agencies:” We were pilgriming together last year”
- Melli Shoe Store : The National Anthem
- Home to the mentally ill: ” Bread & the Clown”
In the same way, the chosen on-hold melody for the center of Police Emergencies (110) will be a short part of “Imam Ali TV series” (The name “Ali” is numerologically equivalent to 110) .
Suppose that the use of behind-the-line melodies is replacing a secretary's smile, then grand music of “Imam Ali TV series” with the dreadful sounds of the percussion instrument daf causes plenty of anxiety to a caller of a police station.
The recommended on-hold melody for Police Emergencies:
Hi darling, darling, hi. Love you and mad about you plain and simple.
“Sound Lasts Forever”
I still like to tune to PAYAM Radio at nights. Hearing music and sound in that state between consciousness and sleep makes loosens me up. Besides, near dawn, I can open my eyes to the morning call for prayer in Bayat-e Turk mode by {Moazaenzade Ardabili}, God bless his voice.
Of late, though, I have been hearing music that at some point in time was considered unsuitable for public broadcasting. The so called Iran's "Sultan of Jazz," the late {Vigen}'s voice came on one night and took me by surprise:
Oh, your heart is of the shining sun,
Mine of darkness,
The burial ground of all my desires.
Here is one from the late {Farhad}:
Houses are empty, shops are locked,
tar and kamancheh play no more,
Dead are being carried in every alleyway.
Or even the sound of the late {Fereydon Foroughi}.
The mentioned three have left this world for another over the past several years. In our mortal world only the sound of those long gone have the right to be broadcast.
Top
طومار شهری نيمه مرداد
گروه نویسندگان
پيرزن، مرداب، مرد مرده
میرفتیم شهرک سینمایی. اول صبح بود و همه سرحال بودیم. پشت چراغ قرمز، پیرزنی به گدایی از کنار ماشین رد شد. جمشید تا جنبید پیرزن دور شده بود. به راه خود ادامه دادیم. پیرزن به روزمرگی پیوست. بغض داشتم و نمیدانستم دلیلش چیست. «مرداب» از بلندگوهای ماشین به گوش میرسید. بغضم بیشتر شد. خودم را مشغول به کار دیگری کردم تا کسی نفهمد. حوصله نداشتم توضیح بدهم مرگیم نیست و فقط تحتتأثیر آهنگ قرار گرفتهام. نزدیکیهای شهرک ترافیک شد. کمی جلوتر چشمم به یک جفت کفش کتانی سرمهای با خطهای قرمز افتاد که با فاصلهی زیادی از هم افتاده بودند. جلوتر، سمت راست خیابان، مردی دمر افتاده بود. کتش را روی سرش کشیده بودند، اما کف ِ سر ِ پوشیده در خوناش پیدا بود.
تا شهرک همه ساکت بودیم. وقتی رسیدیم به جمشید گفتم: «شاید اگر به پیرزنه پول میدادی این مرد زنده میموند.»
شاهراههای الکترونيک
اینکه ما اکنون در *پارک دانشجو* تلویزیون همگانی داریم نشان از توجه مسئولین امور به: ۱/ شهروند سنبالای بیکار ِ ولدرپارک؛ ۲/ کودکان ِ کار ِ ول پشت چراغ قرمزهای آدامس؛ ۳/ پسر ِ مادر تازه غذاداده ِ حالاچیکارکنم؛ ۴/ فقیر ِ دستکوتاه از جهان ِ پیشرفت. از طرف دیگر، این تلویزیون طبیعتاً برای: الف/ زن ِ آشپزخانه اوپن خانهبهخدمت ِ شهری؛ ب/ دختران هفت اقلیم ِ آرایش ِ مرکزخرید؛ پ/ پسران ِ خود در خودرو لمیده خیابانهای تام کروز، نیست.
اما، بیلبورد نورانی *میدان ونک*، این هدیه جدید تجارت به شهر، نشان از: ۱/ همراهی دستگاه شهری با نمودهای دنیای مدرن، ۲/ پیروزی فروش در قویتر رساندن تصویر کالا به چشمان شهروند کمسو، ۳/ استفاده بیشینه از انرژی برق ِ خود از گاز ِ مفت ِ خدادادی سیرابیده، آماده به صادرات دارد.
غنیسازی آغازیده، خلیجْ نامش فارسیده، و مرز پُر گهر در پای دروازه تمدن بزرگ خوش لمیده.
بدون صندلی
سیچهل سال پیش، بخصوص در شهرهای کوچک و دور افتاده، وسیله نقلیه کم بود و مردم برای رفتن از شهری به شهری دیگر زیاد معطل میشدند. رانندهها و کمک رانندهها از این وضعیت سوء استفاده میکردند و در راهروی اتوبوس هم مسافرها را مینشاندند. شاید همین کار مقدمهای شد تا تاکسیها هم، به جای تعداد معقول سه نفر در هر اتومبیل، پنج نفر سوار کنند و این دیگر امری عادی شده است. یکی از مسئولان تاکسیرانی سالها پیش گفت: «اینها که ما داریم تاکسی نیست میکروبوس است.»
به نظر میرسد این نحوه برخورد به یکی از مکانهای فرهنگی شهر، یعنی *تئاتر شهر*، هم کشیده شده است. چند شب پیش که برای تماشای نمایشنامه مجلس شبیه... با دوستانی به تئاتر شهر رفتیم بلیتی به دستمان دادند که روی آن نوشته شده «بدون صندلی!» اول تصور کردیم اشتباه میکنیم ولی بعد دیدیم نه. من به بالکن رفتم و به لطف دوستی که تصادفاً آنجا بود جایی برای نشستن یافتم ولی دوستانم در همکف برای تماشای نمایش روی پلهها نشستند.
واقعیت این است که شمار تالارهای نمایش برای شهری به وسعت تهران بسیار اندک است و باید تالارهای تازهای ساخته شود. اما هر قدر هم که تماشاگران مشتاق باشند و حاضر باشند برای تماشای نمایشی نشستن در هر جایی یا ایستادن را نیز بپزیرند، مسئولان تئاتر شهر نباید چنین برخوردی را بپذیرند و رواج دهند.
اندک نویسهای درباب موسیقی انتطار مکالمه
اگر با اداره ای تماس بگیریدکه به مسائل جنگ و دفاع و امثالهم می پردازد درلحظات انتظار که پشت خط می مانید مطمئنا برای شما اندکی از موسیقی متن فیلن از کرخه تا راین و یا بوی پیراهن یوسف را پخش میکنند. که به گونه ای ابتدایی آن قطعه را پشت هم تکرار کرده اند.
اگر با آب و فاضلآب تماس بگیرید: «باران عشق»
با هرگونه دفتر سینمایی: «پدرخوانده یک»
ادارات مذهبی: «حاج منصور»
مرکز نشر آثار موسیقی: «بلک ایز لاوز کالر» («مشکی رنگ عشقه»)
خوب اگر با همین فرمول بخواهیم جلو برویم می توانیم متصور شویم:
برای تربیت بدنی: صدای عادل فردوسیپور
قفل و کلید سازی: پشت در و ننداختی ننه
هتلها و مهمانسراها: «خونه خالی (مرجان)»
دفاتر تورهای زیارتی: «پارسال همه دسته جمعی رفته بودیم زیارت»
فروشگاه کفش ملی: «سرود ملی»
مراکز نگهداری از معلولین ذهنی: «نون و دلقک»
و…
به همین دلیل نیز موسیقی انتخابی برای زمان انتظار مکالمه مرکز فوریتهای پلیسی تهران (۱۱۰) قطعه کوتاهی از موزیک متن سریال امام علی است (حروف نام «علی» به ابجد میشود ۱۱۰).
خوب تا اینجای کار اشکالی نیست. همه چیز جای خودش قرار دارد ، موسیقی فیلم جنگی برای نهاد مربوط به جنگ، موسیقی ملی برای کفشی ملی و ….
اگر بگیریم کارکرد موزیک انتظار مکالمه مساوی است با لبخندی که منشی اتاق رئیس با صورتی آسمانی گاه و بی گاه بر لب می آورد تا همچنان شما را آرام نگه دارد که در طول مدت انتظار، کلافه نشوید و همان آرامش را به شما القا می کند آنوقت در برابر قطعه انتخابی از موسیقی ارزشمند سریال امام علی که با صدای دلهره آور دف آغاز می شود و در لحظه شما را به دلشوره ای عجیب می اندازد ، منشی را تصور خواهیم کرد که برخیزد و برای منتظران اتاق ملاقات بی مقدمه شروع به رقصیدن کند.
قطعه انتخابی اگرچه با مضمون و مفهوم 110 رابطه ای مستقیم دارد ولی در عمل و در جایگاه کاربردی اش به هیچ وجه درست عمل نمی کند تا جاییکه اگر درخواست کمک برای پیدا کردن گربه تان را هم داشته باشید در طول مدت انتظار ، پشت خط تلفن بی اختیار با شنیدن آن قطعه موسیقی که ذکر خیرش بود مو بر تنتان راست می شود که نکند شبکه های مخوف قاچاق گربه شما را دزدیده اند یا نکند پایتا ن به ماجرایی پیچیده و تلخآخر باز شود یا هزار و یک فکر شوم دیگر که از خیرش خواهی گذشت.
موسیقی پشنهادی برای مراکز فوریتی پلیسی و غیردر زمان انتظار مکالمه تلفنی(Hold):
سلام عزیزم عزیزم سلام دوست دارم عاشقتم وسلام
«تنها صداست که می ماند»
همیشه عادت داشتم و هنوز هم دارم که شب ها به قول {محمد صالح علاء}، رادیوی «محترم» پیام را روشن کنم تا با نوای موسیقی و یا هر از گاهی اخباری هر چند کوتاه به خواب ناز بروم. گاهی هم وقتی دمدمهای صبح چشمی باز میکردم صدای اذان صبح را با صدای مرحوم موذنزاده اردبیلی در مایه بیات ترک می شنیدم که چه خوب میخواند آن خدا بیامرز.
اما این بار برای دومین بار صدای مرحوم {ویگن} یا همان «سلطان جاز ایران» را شنیدم که میخواند:
«ای دلت خورشید تابان،
سینه تاریک من،
سنگ قبر آرزو بود .....»
و یا صدای مرحوم {فرهاد} را که بانگ میزد:
«خونه ها تاریکن ، دکونا بستن...
از صدا افتاده تاروکمونچه
مرده میبرند کوچهبهکوچه.»
و یا حتی طنین صدای مرحوم {فریدون فروغی}.
این سه، به قول معروف، از دیار فانی به سرای باقی کوچ کردند و تنها صداهایشان ماندگار شد، آن هم بعد از مرگشان. در دیار فانی، تنها صدا کوچکرده به سرای باقی اجازه پخش دارد.
بالای صفحه