A Plan for Rainy Days in Tehran
On rainy days, Tehran streets turn into water canals akin to those of the Lagoon of Venice. On such days, cars and motorcycles paddle through water bespattering swimmers (formerly known as pedestrians). I can't help but wonder why the city transit authority doesn't buy a few row boats to help people commute better.
Such a plan has several advantages. First, passengers wouldn't get marooned when buses choke to a stop. Second, the country will save energy and people of Tehran would breathe a bit easier. Third, offering such service would justify higher fares. Finally, with such a plan, rowers (formerly passengers) wouldn't have time to nag about traffic because they would be saving their energy for rowing faster and more efficiently.
Too bad Tehran has so few rainy days that my plan is doomed to be ignored.
Inversion
This is it. There is no other solution imaginable. The problem of traffic with its infinite ramifications can only be solved in this way. Just think; any one who is discontent, who wants to remain healthy; anyone who still has some gray cell in his brain, anyone who has the means to live outside of Tehran, would do so. The population of Tehran would drop and the problem of traffic would get solved along with thousands of other things.
It is enough for this pollution to continue for a few weeks, perhaps months, and for the authorities to hype the number of deaths and those of sick due to air pollution for it to work. This is the only way, really.
Keep It Running
We have changed religion but we are at heart Zoroastrians. During the summer, when it is scorching hot outside, in various parks you can see people going out on picnic and lighting fires, barbecuing kebab or just enjoying the sight of the red flame. They don't seem to mind the heat nor disappearing trees nor the city smog. In the heavy pollution of the past several days, in the oppressive air of millions of non-tuneful exhausts, our engines are left running. The other day, the man parked his car and went to buy his daily paper. He couldn't see that he could no longer see. In the afternoon, the woman sat in her car waiting, her stereo blasting. She couldn't hear that she could no longer hear. Yesterday, in the fruit shop, the young man came in to shop. He couldn't taste that he could no longer taste. This early morning, several government functionaries were napping in their cars, waiting for the office to open its doors. They couldn't dream that they could no longer dream in colors.
We love fire and kebab. The country is oil rich, so our fires will keep on blazing. And, if we don't find meat for kebab we will start barbecuing ourselves.
Foodcourt for Gays
You may recall the Jam-e Jam food court. Perhaps you were regular customers. If not, you have no doubt heard of the posh. But the food court for the past several weeks has been only offering cake and coffee. All their restaurants have been ordered closed. Apparently, the office of public spaces of the city of Tehran has told the management that the food court needs to change its clientele as it has become the meeting place of homosexuals in the city. Of course, every group need their meeting place and the food court at Jam-e Jam is not bad at all, but it seems that the city has a problem with hang-outs in general.
By the way, soon several other big restaurants like Jam-e Jam will join the growing market for fast food – you just have to eat and leave. We mustn't forget to thank the city for not shutting down the food court completely. Or should we?
The Blue Sky
I paint the wall of my balcony blue. With the first rays of sunlight, I can see the blue from my window. It has been a while since blue has left the cityscape. Too bad that the blue of my balcony extend to include the sky. Too bad the majestic mountains to the north, which in this time of the year usually flaunt their white caps, appear today like humped ghosts about to croak; or perhaps they are our prison guards, refusing to let wind come through, towering over the city as it suffocates in its gray nightmare. Every time I look at the blue of the wall, I realize how much I miss the blue of the sky of this city.
Top
طومار شهری آذرماه ۸۴: روزهای بارانی، آلودگی، و فوودکورت ِ خوشحال
گروه نویسندگان
طرحی برای روزهای بارانی در تهران
روزهای بارانی خیابانهای تهران شبیه کانالهای ونیز میشود. یک مقدار که سرعت و شدت بارش باران زیاد باشد آب در خیابانها بالا میآید و ماشینها و موتورها مثل قایقهای موتوردار اینور و آنور میرند و آب را به سر و صورت شناگران یا همان عابران سابق میپاشند. همیشه در چنین روزهایی با خودم فکر میکنم چرا شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه تعدادی قایق پارویی برای چنین روزهایی خریداری نمیکند. از آن قایقهایی که در مسابقههای محلی قایقرانان جنوب شرقی آسیا عدهای دستهجمعی و با سرعت پارو میزنند تا زودتر از بقیه به خط پایان برسند.
چنین طرحی چند فایده دارد؛ اول اینکه مسافران بخاطر نقص فنی اتوبوسها در راه نمیمانند، دوم اینکه بدون سوزاندن سوخت کثیف فسیلی و تنها با زور بازوی خود مسافران سیستم حمل و نقل شهری بکار میافتد، سوم اینکه بابت ارائه این خدمات میشود از مسافران کرایه بیشتری گرفت و در آخر، همه بجای اینکه در ترافیک روزهای بارانی دائم غر بزنند و به زمین و زمان بدوبیراه بگویند نیروی خود را صرف کاری مفید مثل پارو زدن میکنند و برای اینکه احساس عجله داشتن دائمی خود را ارضاء کنند میتوانند سریعتر پارو بزنند.
چه حیف که روزهای بارانی تهران آنقدر نیست که کسی به طرح من توجهی کند.
وارونه
همینه، خودشه. راهحلش همینه. هیچ کار دیگهای نمیشه کرد. مشکل ترافیک تهران و هزار و یک مشکل ریز و درشت دیگه فقط اینطوری حل میشه. فکرش رو بکن؛ اینجوری هر کس که ناراضیه یا نمیتونه این وضع رو تحمل کنه یا میخواد سلامتی خودش رو حفظ کنه، هر کسی که یه جو عقل تو کلهاش مونده، هر کسی امکان زندگی تو جای دیگهای داره از تهران میره بیرون. جمعیت تهران کم میشه و مشکل ترافیک و حمل و نقل عمومی و فاضلاب و موبایل و هزار و یک چیز دیگه حل میشه.
فقط کافیه چند هفتهای، نه، چند ماهی هوای تهران همینطور وارونه بمونه. مسئولین هم اگه یه خورده باهوش باشن و سر تعداد تلفات هوای وارونه آلوده خوب جار و جنجال راه بندازن مشکلات این شهر حل میشه.
هیچ راهحل دیگهای نیست. همینه. باور کن.
روشن نگهاش دار
آخرش هممون زرتشتی هستیم، حتی اگه دینمونم عوض شده باشه. تابستونا کوه برو و ببین بر و بچهها گُلهگُله آتیشی روشن کردن، خُلوار، میخندن و صفا. کبابی و سبزیای و پیکی به نیکی. کاری به این ندارن که هوا گرمه و درخت کمه و شهر تو دمه. تو خفقان این چند روزه، تو هوای سمّی هزار و یک اگزوز، ماشینامون روشنه. پریروز صبح آقاهه ماشینشو پارک کرد و رفت روزنامشو خرید. نمیدید که دیگه چیزیرو نمیشه دید. زحمت خاموش کردن ماشینشو به خودش نداد. عصر، خانومه نشسته بود تو ماشینش، به انتظار، صدای موتور روشنشو نمیشنید. دیروز دم میوهفروشی، آقاهه ماشینشو پارک کرد و آمد تو میوهشو خرید، ماشینش روشن. امروز صبح زود، تو سهتا ماشین مختلف کارمندا خوابیده بودن تو ماشینشون، صندلی تا کرده عقب و بخاری روشن، همچنین موتور ماشینشون.
عاشق آتیشیم و کباب. مملکت نفتخیزه، آتیشمون بهراهست. اگه گوشت پیدا نکنیم خودمونو کباب میکنیم.
فود کورت ِ خوشحال
فود کورت جامجم را یادتان هست؟ شاید مشتری دائمی آن هم باشید و شاید هم نباشید. از کافه و رستورانهای متعدد آن اگر ندیده باشید حتماً شنیدهاید. حالا اما تا ۳ هفته دیگر خبری از رستوران نیست. فقط میتوانید قهوه و کیک و آبمیوه بخورید آن هم با موسیقی کلنگ و زیر نگاههای منتظر کسانی که صف کشیدهاند تا میزی خالی شود و آن را اشغال کنند.
میگویند اماکن به مدیر ساختمان جامجم اطلاع داده است که باید فود کورت جمع شود چرا که همجنسگرایان مرد آن جا را پاتوق خود کردهاند و این نباید بشود. البته هر گروه و صنفی باید پاتوقی داشته باشد اما بهتر از جامجم، جایی نیست که دوستان بروند؟ به نظر میآید از نظر اماکن پاتوق چیز بدی است و فرق نمیکند پاتوق چه کسانی باشد.
در ضمن بزودی سه چهار رستوران بزرگ به جای فود کورت باز خواهد شد که فقط باید غذا بخوری و بروی. البته جای شکر دارد که اماکن کلاً آن جا را تعطیل نکرده و یک آوانسی به صاحبانش داده که با تغییر کار، کاربری آن هم تغییر پیدا کند.
آسمان آبی
دیوارهای بالکنی را آبی میکنم تا با اولین شعاعهای نور روز، رنگ آبی را در پس پنجره ببینیم. مدتهاست که آبی نگاهم گم شده است و حال خوش ندارم، حیف که آبی این دیوار هم تا چشم بر آن میلغزد با خط قاطعی تمام میشود و از آن به بعد همهاش خاکستری پشت خاکستری تل انبار شده و کوهها که در این فصل با درخشش کلاه سفید برفیشان برازندهتر از همیشه باید به نظر آیند چون اشباحی خمیده در پس این همه خاکستری در حال احتظارند، و یا از آن سو، چون زندانبانانی مقتدر احتضار شهر خوابآلود را در کابوس خاکستریش نظاره میکنند. بی که تکانی به خود و چرخش بادی را به اینسو راه دهند و بادآویز مرده را بجنبانند. هر بار که به آبی دیوار نگاه میکنم در مییابم که چقدر دلم برای آسمان آبی و درخشان شهرم تنگ است.
بالای صفحه