It all started when this guy covered his face with his hand -- the last news shot I took. That was nine months ago, enough for gestation, you might say. Since then the country has been in the news more that it used to be. I am a photographer and news is my cue. For the first time since I started working as a photographer thirteen years ago, I am being prevented from practicing my profession in my own country freely.
So, I thought I’d give a shot at being a homemaker, cooking and cleaning, shopping, etc. But I soon learned that I couldn't do it. Looking from the window of my kitchen, I saw women in other buildings skillfully doing what they were supposed to be doing. They cooked, sat on the couch and took care of their babies. These are not easy chores. It just looks easy. They make it look easy.
Meanwhile, our cat was shedding all over the house and the eggs kept burning on me.
Middle
I ended up behind the computer, following the news like an addict looking for a fix. I grew jealous of those who don't feel the need to go after adventure and excitement. No, they are not after that kind of glory. It seemed that half my brain wanted to adapt to a daily, normal life, while the other half was constantly looking for ways to go where the news was, camera in hand.
I admonished myself for throwing the towel in, for being jealous of housewives. Then again, we all have talents in different areas and carry different wishes.
End
If you cannot breathe with your nose, you find a way to breath with your mouth. The same is true with photography. So I started experimenting with new ideas. I realized that only I could change things. So, when I pulled myself together, the picture was no longer that under-exposed.
And I came up with this project: Looking for people who had never before seen the sea. What would it be like to see the sea through their eyes? How would the experience reflect in their expressions? Here are some examples.
Photographs by Newsha Tavakolian. Gallery photographs from the artist's upcoming collection.
از زمانی شروع شد که آخرین عکس خبری حرفهایام را به عنوان یک عکاس خبرنگار گرفتم -- مردی که با یک دست چهرهاش را پوشانده بود. صحبت از نُه ما پیش است، زمانی به قدر یک دوره بارداری. از آن زمان، کشور حتی بیش از پیش در «خبر» بوده. من عکاسم و «خبر» اسباب کارم. این اولین بار در طول سیزده سال است که اجازه کار حرفهای در مملکتم به من داده نشده، یعنی شرایط به گونهای بوده که حتی نتوانستهام برای خودم عکاسی کنم.
بنابر این، تصمیم گرفتم خودم را بسپرم به دست سودای قدیمیام. به کار ِ خانه بپردازم، آشپزی کنم، رفت و روب، دید و بازدید، خرید و غیره. اما خیلی زود فهمیدم که این جامه برای تن من دوخته نشده. از پنجره آشپزخانهمان خانههای دیگر را زیر نظر گرفتم تا ببینم بقیه چه میکنند. زنانی را دیدم که در کاری که به عهده گرفته بودند (یا به آنها تحمیل شده بود) با تدبیر و مهارت عمل میکردند. تر و فرز غذا میپختند و در آنِ واحد از بچهها مراقبت میکردند. این کارها آسان نیست، آسان قلمداد شده و مدیریتشان است که آساناش جلوه میدهد.
در خانه ما، اما، موهای گربهمان همه جا پراکنده شده بود و بوی غذای سوخته آشپزخانه را برداشته بود.
میانه
اینبار از پنجره کامپیوترم به دنیا نگاه کردم، به دنبال «خبر»، مثل معتادی که خماری به جاناش افتاده. به آنها که نیازی به هیجان و ماجراجویی نداشتند غبطه میخوردم. برای آنها شاید اخبار جهان ِ کوچکترْ مهمتر بود. یک طرف مغز من دنیای کوچک خانه و خانواده را طلب میکرد، زندگی با فرزندان و خویشان، در حالی که نیمه دیگر مغزم در جستجوی راهی بود برای ثبت «خبر» از دریچه دوربین.
خودم را سرزنش میکردم از اینکه به خانهداری زنان دیگر غبطه میخوردم. اما با خودم کنار آمدم و پذیرفتم که خُب هر کسی استعدادش در چیزی است و علایق متفاوتند.
پایان
اگر نتوانید با بینیتان نفس بکشید از راه دهان اینکار را میکنید. در مورد حرفه عکاسی هم همین است. پس، به فکر راههای دیگر افتادم. متوجه شدم که این منم که میتوانم از افسردگی خودم را برهانم و وقایع دور و برم را به گونهای دیگر ببینم. دانستم که درک خبرهای بزرگ در تجربه وقایع کوچک زندگی است و شاید به کار هیچ خبرگزاری نیاید. درک این وقایع حداقلی ِ ساده و بیارزش است که کمک میکند روح «خبر»های بزرگ را دریابی. این بود کهجمع و جور شدم وتصویر سیاهسفید زندگیام رنگ دیگری به خود گرفت.
افکار تازهای به ذهنم آمد: به دنبال کسانی گشتم که هیچگاه به عمر خود «دریا» ندیده بودند. چگونه میشد از چشم آنها دریا را دید؟ این اول تجربه چگونه خود را در چهرهشان نشان میداد؟ نتیجه کار را در این صفحه خواهید دید.