توی مترو کیپ تا کیپ آدم ایستاده. جا به جا میشوم. سعی میکنم از لای جمعیت خودم را به انتهای واگن برسانم. وقتی آدم وارد جای تنگی میشود باید جیبش را داشته باشد که نزنند. یک دستم به کیفم است یکی روی جیب عقب. به نظر خلوتتر میآید. «ببخشید... شرمنده، عذر میخوام... جناب ممکنه یه کم جا به جا شین؟... میتونم رد بشم؟» به انتهای واگن میرسم. مرد عینکی قدم به قدم فاصلهاش را با من حفظ میکند و به انتهای واگن میرسد. شلوار گلگشادی پوشیده، دستهایش کثیف است، پیراهناش هم. چشمتوچشم که میشویمْ چشمش را به سرعت میغلتاند جای دیگری. *دانشگاه شریف*. کل واگن به سرعت پُر و خالی میشود. سرانه فضا برای هر مسافر یک لحظه سه برابر شد و بلافاصله به حالت قبل برگشت و بعدش نصف قبل شد. مرد عینکی چسبیدهبه من، مرد کتشلواری بلند قدی هم به او. مرد چاق سیبیلو هم که کیسه پلاستیک راهراه آبی به دست گرفته -- که احتمالاً توی آن یک شلوار پارچهای هست که برده به خیاط نشان داده که جاییش را تغییر بدهد --به مرد کت شلواری، پیرمرد بازنشسته به مرد سیبیلو و هر کدام از اینها از زوایای دیگری حداقل به دو نفر دیگر. «ایستگاه بعدی نواب» خانم توی بلند گو تشدید روی «واو» نواب را چه دقیق ادا میکند. پسربچه پنجشش سالهای دست پدرش را ول میکند، چنان که گویی هیچ وقت قرار نبوده آن دست را بگیرد، چنان که گویی پدر دستش را گرفته تا خودش گم نشود. دست رها میشود پدر گم میشود، بچه از لای جمعیت میرود و میآید، یک بار تا ته واگن میرود و می آید این سمت.یک لحظه دلم شور میزند، «نکند پدر گم بشود؟ مسیر برگشت به خانه را میداند؟» بچه به من که میرسد بلافاصله پایم را لگد میکند. فقط درد را حس میکنم و تصویر احتمالی خاکی شدن کفشم جای تصویر گم شدن پدر را پُر میکند. هرچه پایین را نگاه میکنم کفشم را نمیبینم، نکند پا ندارم؟ کفش هیچ کس دیگری را هم نمیبینم.نکند هیچ کس پا ندارد؟ کاپشنم را میکشم کنار. سه لنگه کفش مختلف، که یکیشان خاکیست. مال منست؟ نه من کفش چرمی نمیپوشم. حالا دیگر همان لنگهها را هم نمیبینم. چیزی معلوم نیست جزکله پسر بچه با موهای لَخت. بالا را نگاه میکنم مشتهای گره کرده رو به بالا. همه متحد انگار دارند شعار میدهند. انگار که همه مخالفان جهانی شدن باشند. کلهها یکی در میان کج است. رو به عقب، چپ یا بالا. بگذار ببینم کلهای رو به راست هم خم شده؟ اینجا که نه، آنجا هم نه. حتا یک نفر. چرا یک نفر ته واگن کلهای را به راست تکیه داد به شیشه. کله خودم چطور؟ نکند کله من هم کج باشد؟ سعی میکنم توی شیشهای، جایی، پیدایش کنم، پیدا نمیشود. هان گوشه کلهام پیدا شد، اَه در رفت، کسی جایی تکان خورد. ماسکه کرد لعنتی. مرگ بر کسی. هان یک لحطه گوشهاش پیدا شد، آهاااان...اَه، ولش کن. جابهجا میشوم بلکه تماس بدنیام را با مرد عینکی قطع کنم. قطع که نمیشود، به حداقل برسانمش. پسر بچه مدام وول میخورد، سعی میکنم با چشمم بپایمش. لااقل تا وقتی که جلوی چشم است. میچرخد میرود سمت راست. اگر گردن بچرخانم میبینمش. کار سادهای نیست. توی شیشه دارمش. آرنجش مدام توی رانم فرو میرود. یک لحظه غیب میشود، بلافاصله آرنجش میرود توی کپلم. حالا دیگر هیچ جا پیدا نیست. شیشه هم کمکی نمیکند. چشمهایم را میبندم، با کپلم میپایمش. کیف پول، کیف پولم را کجا گذاشته بودم؟ توی جیب عقب؟ حداقل چهار تا چکپول صدهزار تومانی آنجا دارم. حرکت را روی کپلم احساس میکنم. چیزی توی جیب پشتم دارد حرکت میکند. دست راستم را از میله بالاسر رها میکنم. آرام میآورم پایین. از پهلویم میبرم پشتم. نزدیک جیب عقب. مشتم را باز میکنم. پرت میکنم سمت جیب. دستی مچم را گرفت. من هم یکی گرفتم.