یک عصر بهاری کمنظیر در تهران. بازی سرنوشتساز تیم *ملی ایران* با تیم *بحرین* در *استادیوم آزادی* برقرار است. هفته اول از ۱۴ روز فرصت کاندیداهای ریاستجمهوری ایران نیز رو به پایان است. تهران نفس در سینه حبس کرده، تاکسی برأی تردد در شهر پیدا نمیکنی. شهر، خاموش، برأی ساعت ۹ شب ثانیهشماری میکند. نیروی انتظامی و راهنمایی و رانندگی آماده است تا شادی جمعی ایرانیان و بخصوص تهرانیها را ناظری آرام باشد. زنان طرفدار کاندیدای اصلاحطلبی که با ملاحظهکاری به صحنه رقابت بازگشته بود با گرفتن حقی اندک (ورود به استادیوم) موفق شدند از میلههای دروازه آزادی گذر کنند و با خاتمی در آخرین روزهای ریاستجمهوریاش بازی نهایی تیم ملی ایران را به تماشا بنشینند. تک گل فوتبالیستهای ایرانی در دروازه بحرین (اما در خاک ایران) نشست و پیروزی آسانتری را نسبت به گذشته نه چندان دور به دست ایرانیها داد. تهران ساعت ۹ شب شاهد شادی و تبلیغاتی دیگرگون برأی کاندیداهای *نهمین دوره ریاستجمهوری* بود. شاهدان از حضور مردمی شاد و راحت خبر میدادند و میگفتند مردمی که تا دیروز برأی دفاع از افکارشان چشم میدریدند و شکم پاره میکردند، در این دوره آرام کاندیداهایشان را معرفی و از آنها دفاع میکردند و حتی ناسزاهایشان هم این بار متمدنانه بود. پذیرفته بودند که کاندیداهایشان چندان هم از آب گذشته نیستند. یکی «هوای تازه» میداد، یکی «۵۰ هزار تومان» و دیگری «دولتی برأی کار» و دیگری با رنگ و رویی پریده و خندهای ترسیده میخواست همه چیز را اصلاح کند و آن دیگری زندگی «برازنده ایرانی» را وعده میداد. پس از ۲۶ سال که از انقلاب میگذرد به سنت هشت سال گذشته هر کاندیدایی سعی میکرد مردم را برجسته کند و آنها را به نظر مهم بیاورد. هر کس خواستههای قشری و گروهی را وعده برآوردن میداد. کار کاندیداهای ریاستجمهوری سخت و دشوارتر از هر دورهای شده بود. تعدد کاندیداهاْ کار مردم را هم سخت کرده بود. اصولگرایان و اصلاحطلبان در دو طرف طنابکشی انتخابات وضع نابرابری را ترسیم میکردند. اصلاحطلبان با یک کاندیدای میانهروی ِ مایل به اصلاحطلبی در مقابله با اصولگرأیان ِ قدرتمند و تازه به میدان آمده در دور اول کم آوردند. برأی نخستین بار پس از تأسیس جمهوری اسلامی در ایران، انتخابات به دور دوم کشیده شد و ناباوری بیشتر هنگامی بود که {علیاکبر هاشمی رفسنجانی}، مردی که با *سازندگی* و مسایل حاشیهای اقتصادی خود و خانوادهاش شناخته شده بود در کنار {محمود احمدینژاد}، اصولگرأی تازه پیدا، به رقابت دور دوم فراخوانده شد. شوک وارده به قدری سنگین بود که تا دو روز اول قدرت تصمیمگیری از جامعه سیاسی و روشنفکر گرفته شد. گمانهزنی درباره حضور هاشمی در دور دوم آغاز شده بود. سکوت *سردار سازندگی* که بزرگترین ریسک زندگی سیاسی خود را مرتکب شده بود مردم را هاجوواجتر کرد. عدهای گمان میکردند هاشمی خود را در سطحی نمیداند که با کاندیدایی چون احمدینژاد به رقابت بپردازد و او را در اندازهای نمیبیند که با او نرد انتخابات را بازی کند. اما هاشمی آمد و اصلاحطلبان و لایههای روشنفکر و خوشفکر جامعه را دچار تردیدهای بزرگ زندگیشان کرد. اصلاحطلبان به سرعت به حمایتهای مستقیم و غیرمستقیم از او پرداختند و روشنفکران با تذکر این نکته که هنوز نقدهایی به هاشمی دارند از او حمایت کردند. احمدینژاد با تصویرهایی از آینده ایران و ایرانی به میدان آمد که نزد بسیاریْ خلاصهاش طالبانیزم بود. طنزنویسی او را «لادن کوچولو» خواند و شایعه شد که او میخواهد حتی پیادهروها را زنانه مردان کند. بسیاری از ترس و واهمه بر باد رفتن هشت سال دشوار با بینیهای گرفته به پای صندوقهای رأی رفتند و ادای فرانسویان را درآوردند. کوتاه سخن، احمدینژاد با بیش از ۱۷ میلیون رأی به ریاستجمهوری رسید و ۷۰ میلیون ایرانی با پدیده جدیدی به نام «رئیسجمهور منتخب» روبرو شدند. *شهردار تهران* پلههای ترقی را جهید و ناگهان نبدیل به مرد اول و شاید دوم ایران شد. حالا حکومتی یک دست، تقریباً، شکل گرفت و «مردی از جنس مردم» در صدر اخبار قرار گرفت. بهت و ناباوری همراه با ترس و لرزی ریزریز در جان مردمی ریخت که از سرنوشت کشورهای در غرب و شرق جغرافیای خود حذر میکردند. سرنوشتمان چه خواهد شد؟ خوشخیالانی که {اهورا خالق یزدی} را شبانه میدیدند، فکر میکردند که احمدینژاد مقدمه حمله آمریکاییان را فراهم خواهد کرد و رهایی به ارمغان خواهد آورد. بدبینان دیگری بودند که حکومت ۱۵ ساله طالبان بر افغانستان را مرور میکردند. و عده زیادی فقط میخواستند و میخواهند زودتر احمدینژاد به کاخ ریاستجمهوری راه پیدا کند و پول نازنین نفت را به جامعه تزریق کند و حال همه کسانی که ذخیره ارزی را افتخار خود میدانند بگیرد. عدهای انتخاب احمدینژاد را حاصل عملکرد هشت ساله خاتمی میدانند و البته دلایلشان در ادامه محکوم کردن دوران ریاست خاتمی است. توقعات تعریف نشده و نامحدود ما از اصلاحات و نادیده گرفتن پیشینههای فرهنگی و تاریخی به اینجا کشیده شد که شیفته انقلابیگری بدون هزینه شدهایم. ما چه میخواهیم؟ آزادی، رفاه و تأمین اجتماعی، عدالت اجتماعی، جامعهای اخلاقی و منزه؟ هیچکس هنوز هیچ تحلیلی از انتخاب چنین مردی بر زبان نرانده و به قلم نیاورده است. سختترین کار همین است. نمیتوانی مردم را متهم به مرتجع بودن کنی، نمیتوانی اطلاحطلبان را نقد کنی گر چه آسانتر از اولی است. تف سربالا تا کی؟