در اوايل دهه شصت هجرى شمسى، و در بحبوحه اقتصاد جنگزده كوپنى، هنوز بودند همشهريانى كه آنقدر در كيسهشان اشرفى بود كه بليط طيارهاى بخرند و سفرى به آنسوى آب بكنند. آن زمان اينترنت هنوز در ششوبش حضورى جهانى بود و نمره ايستگاههاى تلويزيونمانْ هم از ۲ بيشتر نمىشد. پس كارى نداشتيم جز شنيدن خاطرات از فرنگبرگشتهگانْ زير نور شمع و در فاصله بين دو موشكپرانى صدام يزيد كافر. مىشنيديم كه خداوند چگونه سفره بركات و نعمات را در فرنگ پهن كرده و روزگار ترسايان وظيفهخور در سايه امن الهى همچون قندْ شيرين است. بگذريم كه راوى، كه ما را آنطور تشنهلب مىديد، كمى هم چاشنى تخيلات به سخنش مىافزود و راست و دروغ را در سفرنامهاش خلط مىكرد. سورچرانى يكى از محبوبترين بخشها در ميان بيانات اين همشهريان بود. اينكه زيبارويانى در لقمهسراهايى به چه بزرگى با لبخند به ايشان خوشآمد مىگفتند و هنوز سفارش تمام نشده غذايشان حاضر بود و تازه رفع عطش با كوكاكولاى اوريجينال كه بارها از زمزم ما گواراتر بود ميسر مىشد. خلاصه تا مدتها بعد از شنيدن اين خاطرات نام مكدونالد و فست فود را كه از آن شبها در ذهن داشتيم نشخوار مىكرديم و مىنشستيم تا اغذيه فروش بخت برگشته محلهمان همبرگرى را كه مىشد آنرا با تخت كفش همسنگ كرد بسازد و بپيچد. در اوايل دهه هفتاد، وقتى كه هنوز نسيم اصلاحات گردوخاك را از افكار عمومى نزدوده بود، تابلوى تبليغاتى بزرگى در مقابل ديد همشهريانى كه از خيابان آفريقا مىگذشتند سبز شد كه بر آن نقش نامآشناى مكدونالد مىدرخشيد. خبر در شهر به طرفهالعينى پيچيد كه يك رستوراندار ايرانى مقيم اسپانيا بر آن است تا شعبهاى از اين ساندويچساز را در تهران افتتاح كند. شب افتتاحيه خيابان وليعصر جايى كه اكنون رستوران رواق است و آن موقع قرار بود بيگمگ بفروشد غلغلهاى بود بيا و ببين. آنقدر كه پليس مجبور به مداخله شد تا رفتوآمد را سامان دهد. اما منتظران هرگز نتوانستند طعم ساندويچ رويايى را بچشند و از سرعت آماده شدن سفارششان لذت ببرند. چرا كه دقايقى به افتتاح مانده عدهاى با هدف مبارزه با آنچه كه آنرا مظهر شيطان بزرگ مىپنداشتند سر و صدا بهپا كرده و ملغمهاى ساختند كه پليس ناچار شد درب مغازه را همچنان بسته نگهدارد. چندى بعد در حمايت از اعتراض اوليه امتياز كسب دكان هم لغو شد تا ساندويچخوران نگونبخت دهه ديگرى را حسرتبهدل بمانند. فستفودهاى خارجى همچنان بسته ماندند. اما جوانان دهه هشتاد اين فرصت را داشتند تا وعدهاى غذا به روشى مشابه را در شهر تهران صرف كنند. يك سال از دهه هشتاد نگذشت كه اين سو و آن سوى شهر، بالاشهر بيشتر، رستورانهايى با سرويس سريع باز شدند و تعدادشان از مجموع انگشتان دو دست بيشتر شد. اما نه آنقدر زياد که انگشت نما و مشهور نباشند. نادر يکی از آن اولیها بود که در پای برجى به همين نام در خيابان ميرداماد قرار داشت. اگر هوس خوردن فستفود در نادر به سرتان میزد، بهندرت میتوانستيد در دم هوس بهجای آوريد. چرا که صفی انتظارتان را میکشيد که يکسرش به دخل مغازه بود و سر ديگرش پای پلههای برج. برای ما فستفود نخوردهای داستان شنيده اما ايستادن در همين صف هم ديدنی بود. به رنگ و بوی مغازه با لذت مینگريستيم و از ديدن لباسهای يکدست کارمندان و تميزی دکان لذت میبرديم. از آن ديدنیتر ديدن چهره جوانان همشهریمان بود که شال و کلاه کرده و فوکول کراوات زده هم به طلب قوت جان آمده بودند و هم در پی غذای روح، تو گويی به مهمانی شاهانه آمدهاند، نه خوردن تکهای مرغ. اگر اين يکی ديدنی نبود میشد به تصاوير بالای دخل نظری افکند که از هر غذايی عکسی بود اشتها برانگيز. هم ساندويچ و هم تکههای مرغ که هريک به ترتيبی و قيمتی برای سفارش محيا بودند. گرچه قيافهها بسيار آشنا بود اما نام غذاها همگی تازه بودند. دقايقی طول میکشيد تا فتحه و ضمه به سر و ته آنها چسباند بلکه آنها را درست حجی کرد. امکان موفقيت هم چندان نبود و آخرهم مجبور بوديم با انگشت غذايمان را به دخلچی نشان دهيم. برای آنچه میخريديم بايد ۲۰۰۰ تومانی میداديم و سينی بهدست ميزی میجستيم و خورده نخورده برمیخواستيم که جا به سينیبدستان بعدی تحويل دهيم و سرمست از تجربهای هرچند کوتاه پلهها را سرازير میشديم. از آن پس بود که فستفودها نيز جزئی از ديدنیهای شهر شدند و هر غريبی که به شهر میآمد شبی را مهمان ساندويچهای اين يکی و آن يکی بود. در همين گشتها بود که فهميديم ياران سفرکرده به غربت که پس از چندی به ديدارمان میآمدند آنچنان از فستفودهای ايرانی تعريف میکنند که گويی خود در ديارشان سنگ میجوند نه مکدونالد. آنها که برمیگشتند به آنها که هنوز نيامده بودند پيغام میدادند که ساندويچ يادتان نرود. ما هم حيرتزده درخواست قبول میکرديم و پسرعمو و دختر دايی فرنگی را يک شب به اين يکی و ديگر شب به آن يکی میبرديم. سفره دل پيش فاميل فرنگی باز کرديم که مگر شما نبوديد که از مکدونالد و برگرکينگ و چه و چه افسانهها بافتيد؟ گفتند آنچه که پدرانمان میگفتند لابد همان افسانهاست که شما میگويید، چرا که فستفود ما نه برای اعيان است که تنها غذايی است دم دست، آنهم پر از هزار افزودنی که آخرسر آنچه به بدن میرسد نه مزه گوشت است که قرصی است که در زندگی ماشينی میجويم تا گرسنه نمانيم و بهجز چربی و کلسترول هيچ ارمغانی از آن ما را نيست. سکوتکرده ساندويچ سق میزديم و میانديشيديم که سالها حسرت چهرا میخورديم و چه بود. زمان گذشت و بعد از نادر غذا به روش فستفود ی در شهر پخش شد و فروشگاهها هريک شعبهای در گوشهای ساختند. يکی از ديگری بزرگتر. کمکم گوشمان به شنيدن نام کمبو و دبلبرگر عادت کرد و چشممان به ديدن ظروف سلفون، که بعداً فهميديم هرگز به طبيعت بازنخواهند گشت، و دلمان برای چلوکباب و خورش و خوراک ايرانی تنگشد. دلمان خوش بود که لااقل فستفود ايرانی هرچه نداشتْ کيفيتش خوب بود و نه تنها ما را از خوردن ساندويچهای دستساز کثيف محلهمان بینياز کرده بود، بلکه گمشدهای بود که از خارج سراغش را میگرفتند.