اگه
گفتی چطوریه؟ مثل
یه کابوسه؛
داری میدویی.
از یه چیزی
فرار میکنی.
از یه سگ هار
بزرگ. یا یه
موج بلند آب.
یا بهمن برف.
نمیدونی چیه.
فقط ترسیدی و
با سرعت داری
میدویی. پشت
سرت رو هم
نگاه نمیکنی.
میرسی به یه
دیوار کوتاه.
میپری تا از
روش رد بشی.
نمیشه.
دوباره میپری.
نمیشه.
بلندتر میپری
اما هر چی زور
میزنی نمیتونی
از رو دیوار
کوتاه رد بشی.
صدای پارس سگ
بلندتر میشه.
غرش موج
نزدیکتر میشه
و صدای ریختن
بهمن بیشتر.
پشت هم میپری.
میپری و عرق
میریزی. عرق
میریزی و نفس
نفس میزنی.
بعد یهو از
خواب میپری.
خیس عرقی و
نفست تنگه.
اول خوشحال
میشی که از
دست سگ هار و
موج آب و بهمن
برف خلاص شدی.
ولی تا میفهمی
همهاش رو
خواب دیدی به
فکر بقیه
کابوست میافتی.
کاش میتونستی
بفهمی بعدش چی
میشه. نه،
اینطوری نیست. مثل
یه بازی
کامپیوتریه.
از اون
بازیهایی که یه
مسلسل عجیب و
غریب تو یه
دستته و یک
شمشیر بلند تو
اون یکی دستت
و همینجور از
در و دیوار غول
و غولبچه میریزن
سرت و تو همینجور
باید غول و
غولبچه بکشی
و خون بریزی و
عرق کنی تا
بمیری. بعد دوباره
بازی رو از
اول شروع کنی
و بکشی و بکشی
تا باز بمیری
و دوباره از
اول. مچ دستت
درد میکنه.
پنجهات تیر
میکشه و
چشمات میسوزه.
ولی دست برنمیداری
و هی دوباره
میکشی تا
بمیری. اونقدر
این کار رو
تکرار میکنی
که یه دفعه میبینی
یه مسلسل عجیب
و غریب تو یه
دستته و یک شمشیر
بلند تو اون
یکی دستت و
همینجور از در
و دیوار غول و
غولبچه میریزن
سرت و تو همینجور
باید غول و
غولبچه بکشی
و خون بریزی و
عرق کنی تا
بمیری. اما اینبار
فقط یه بار میمیری.
برای همیشه. نه،
اینطوری هم
نیست. مثل
یه دمل چرکین
بزرگه. دملی
که نیشتر بهش
خورده. داره
ازش چرک بیرون
میآد. جاش میسوزه.
درد میکنه.
اما یه حس
خوبی داره. حس
اینکه میبینی
چرک داره
بیرون میریزه.
هر چی چرک
بیشتر بیرون
میآد جای زخم
بیشتر میسوزه
و دمل بیشتر
درد میکنه. اما
خوب یه روزی
یکی باید
نیشتر رو به
این دمل چرکین
بزرگ میزد.
خودت هم خوب
میدونی. حالا
هم با اینکه
جاش میسوزه و
درد میکنه حس
خوبی داری. اینم
که خیلی چرک و
کثافت شد.
اصلاً ولش کن.
دلت میخواد
چطور باشه؟ دلم
میخواد سبز
باشه. باغ
باشه. یهجوری
باشه مثل خاطرههای
عید بچگی.