دخترکی ۱۰ سالهام. در خانوادهای پُر فرزند. پسر و دختر. کوچکترینام. دوستم دارند و دوستشان دارم. همه جوانند و من کوچکم. کوچک آنقدر که اگر شبی دیر از مهمانی میآمدیم خودم را به خواب میزدم و آغوشی مردانه و یا گرمایی زنانه میبردم به رختخواب خنکی که تازهام میکرد. نوروزی بود کمی مثل هر نوروز. ساعتی که یادم نیست سال تحویل شد و روزی که نمیدانم کدام از هفته بود سال نو شد. ما بودیم، همه، بی کم و کسر، و کسی از ما آخرین لحظههای سال ۱۳۵۸ آمد و بر سر سفره نشست. عیدیاش را، گرفته و نگرفته، رفت. من مبهوت زیبایی بنفشهها بودم و سرخی شقایقها بود که رنگ آزادی تازه رسیده بود.[lo1] هیاهویی بود در شهر و سرزمین. شوقی و شوری که خاکستر روی آتش انقلاب را نادیدنی میکرد. پدرم؟ میدیدمش که از پاییز سال پیش تا الان دستها را در کمر گره میزد و قدمهایش را از پیاده رو به حیاط و از حیاط به خانه میآورد. گاهی که او را گوش چسبانده به رادیوی کوچکش میدیدم مرا میکشید به بغل و میگفت همه چیز درست نیست جایی دارد میلنگد. شوری که داشتم را موجی از نگرانی میرماند. من هم میترسیدم وقتی گره پیشانی مرد ملیگرای میانسال را میدیدم. وقتی یکی از ما رفت تا نوروزش را جای دیگری سر بگیرد چشم پدرم رفت به دورها. خشمگین دست آن یکی از ما را گرفت و تحکم کرد که دست نگهدارید، این نسیم بهاری است و از ابرهای تیرهای که میآید بترسید. آن یکی از ما گفت فاتحه بورژوازی خوانده شدهو محافظه کاری سر آمده است. بهار آمده بود، هم طبیعیاش و هم آزادیاش. یکسال گذشت. مثل سالی که باید میگذشت. نوروز بعد یکی از ما نبود. یکی دیگر از ما هم لحظاتی پیش از سال نو خودش را رساند و باز پدر با نگاهی نگران سال را با ما نو کرد. سال ۱۳۵۹ بود. من ۱۱ ساله بودم. پدرم چشم دوخته بود به دری که ما تکتک از چارچوب آن خانه را ترک میکردیم تا با کسانی خوش خیال بقیه روز نو را استقبال کنیم. جوانانی و نوجوانانی که در جایی مصادرهای جشن میگرفتند و من فقط یادم میآید که دلم برای پدرم و مادرم شور میزد که تنها بودند و من کوتاهتر از آن بودم که از میان آن قدهای افراشته چیزی ببینم. من فقط میشنیدم و گاهی که آستین کُت برادرم را میکشیدم که بگویم دلم برای آن دو تا تنگ شده است جوابی نمیگرفتم. او نمیترسید از هیچ چیز. باز یکسال گذشت. من ۱۲ ساله بودم. جنگ بود و نوروز و سه تا از ما بر سر سفره نبود. پدرم موهایش سپیدتر شده بود. سال ۱۳۶۰ بود. زمستانی که گذشته بود به روایت روزنامهها کمی خونین بود. چشمهایی از کاسه در آمده بودند، کتابهایی سوزانده شده بودند، کسانی کسان دیگری را میزدند، و این داستان یک سویه نبود. بساط آزادی برچیده شده بود. انگشتهای اتهام به سوی همه نشانه رفته بود. بهار آزادی داشت طعم خون میگرفت. جوانانی قامتافتاده از جبهههای جنوب به شهرهایشان برگردانده میشدند. باز یکسال گذشت. من بودم و پدرم و مادرم و ۴ تا از ما نبود. سال ۱۳۶۱ بود. نگرانی در چشمهای عسلی مادرم رنگ اشک میگرفت، موهای پدرم در میان انگشتانش گره میخورد و این یعنی هیچ چیز درست نیست و جایی بدجور میلنگد. کتابها رفته بودند جایی که نباید و نشاید. عکسها پاره و سوزانده شده بودند. امواج رادیو بدجور پارازیت داشت و من از آن روزها از رادیو بیزارم و از تلویزیون واهمه دارم. اجسادی که از جلوی دوربینها گذرانده میشدند یا از جبههها آمده بودند یا از میان خانههای شهر کشیده میشدند تا نفرت لانه بهتری بیابد. برادر همکلاسیام از جبههای در غرب آمد و دخترک هفتهبعد با جعبهای خرما و چشمانی سرخ سر کلاس حاضر شد. نام کوچهشان هر روز برادرش بود که دیگر نبود. من شبها خواب میدیدم و چندی بعد برادرم تنها نامی بود در شناسنامه پدرم و مادرم. نوروز بود؟ نه. سال ۱۳۶۲ بود. فقط همین و این سالها، سالهای جنگ و خیانت و اتهام و مرگ بود. موهای پدرم سفید شد و چشمان عسلی مادرم از اشکهای پنهان مرواریدی. از زمانی که دیگر یادم نیست، سالها سالهای فراموشی بود. چیزی جز آنچه لابلای تاریخ این دوران هست وجود دارد اما گنجینهای است که اژدهای زمان روی آن خفته. حالا نوروز ۱۳۸۸ است. سی سال گذشته است. من ۴۰ سالهام و تنها یک چیز هنوز با من است: وقتی سال نو میشود من اشک میریزم، اشک، اشک. ناامیدیهایم را میچکانم و امیدهایم را میان هوایی که میبلعم به درون میفرستم. عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
بهار که آمد فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد.