Click
عجیب ولی ای کاش غیر واقعی!
سامی صالحی ثابت


اردبیهشت ۱۳۸۸

ترس! دلهره! نزدیک شدن به مرز واقعیتی که انسان هیچ گریزی از آن ندارد، یعنی ترس از مواجه شدن با رخدادهای غیرمعمول و غیرواقعی، این فضایی است که کارگردان نمایش عجیب ولی واقعی موفق به خلق آن می‌شود.

کارگردان با بهرهگیری از عنصر تاریکی، که ابرنماد ترس و دلهره بشر از ناشناخته‌هاست، توجه و تمرکزش را بر هیجانبرانگیزی گذاشته و از همان ابتدا به تماشاگر می‌فهماند که از او انتظار ندارد معنای خاصی را از دل کار بیرون بکشد، ضمن آنکه می‌خواهد تماشاگر بیش از آنچه دیده می‌شود دست به تفسیر و توجیه نزند، گویی خواست کارگردان رساندن تماشاگر اثر به اوج هیجان، آن هم از جنس دلهره و رویارویی با غرابت موضوع است.

نمایش اینگونه آغاز می‌شود: جان گرفتن دوپاره بدن دو نیم تنه انسان، که شاید از ابتدا هم متعلق به یکدیگر نبودهاند، در تاریکی کم سو. یک بالا تنه، سر و سینه و دو دست، یک پائین تنه و دوپا -- دو تکه کاملاً از هم جدا. این دو شخصیتهای فراواقعی نمایش‌اند. نمایش از کلام استفادهای نکرده و پایه خود را تنها بر بیان بدن و تقابل این دو شخصیت ذهنی گذاشته. دوبازیگر، یکی بالاتنهاش را با پوشیدن لباس سیاه از دید تماشاگر مخفی نگاه داشته و دیگری به همین ترتیب پائین تنهاش را. این ابتکار که اگر در تاریکی مطلق انجام می‌گرفت تأثیرگذارتر و هیجانانگیزتر و البته از نظر تکنیکی غنیتر می‌بود.

این دو موجود نیمه تمام، که در ابتدا برای هم ناآشنابند، پس از گذشت لحظاتی بنا به غریزه از دیگری می‌ترسند و به جهت دفاع به همدیگر می‌پرند. رفته رفته این جدال لمسی، آنها را متوجه نقاط اشتراکی می‌سازد و این نکته آغاز تلطیف حرکات آنهاست. دو نیمه با هم دوست می‌شوند، اما هنوزهم بعضی صفات و خصوصیاتشان برای یکدیگر غریب است. سرانجام راز کشف می‌شود و آن دو پی می‌برند که می‌توانند کنار هم باشند و با هم یکی شوند. تلاش برای یکی شدن آغاز می‌شود و حین این سعی و کوشش سخت و دشوار تماشاگر متوجه واقعیتی هراسانگیز می‌شود -- یکی شدن این دو هراسی نهفته و عظیم با خود به همراه دارد هراسی که شاید تنها تماشاگران و نه دو شخصیت نمایش آنرا حس می‌کنند. هیکلی ناهمگون و دهشتناک که به‌رغم یکی شدن دو نیم تنه هنوز ناجور و غیرواقعی است. این هیکل توانایی بالقوهای برای تبدیل شدن به هیولا را دارد و این درست همان لحظه ترس یا هراس مخاطب از این اتفاق عجیب است که برای لحظاتی آرزو می‌کند آنچه در پیش رویش اتفاق افتاد ای کاش رخ نمی داد! چرا که خلق انسانی مصنوعی به روشی غیرمعمول حتی بر صحنه نمایش نوعی از خودآگاهی و شناخت از خویشتن به مخاطب می‌دهد که این دانایی خود هراسانگیز است -- ترس از اینکه شاید من نیز به عنوان یک انسان اینگونه خلق شده باشم. این اوج کار {یاسر خاسب} در مقام کارگردان این اثر است که توانسته این حس را در مخاطب خود ایجاد کند و او را به مرز وحشت ناشی از کشف دوباره خود ببرد.

در بخش یا اپیزود دوم، بازیگران که نقش دو نیمه تنه را بازی می‌کنند لباسها و گریم خود را بر روی صحنه عوض کرده و تبدیل به دو انسان کامل می‌شوند. با روشن شدن صحنه خاسب تمام فضای هراسی که موفق به خلقش شده بوده را از دست می‌دهد، ضمن آنکه طرح نیمه دوم نمایش هیچ توجیه زیباشناسانه نداشته و از نظر منطق روایت نیز سست بنیاد است. دو شخصیت تازه هنوز نشانه‌های ضعیفی از دو نیم تنه را با خود دارند و هریک هرازگاهی حرکاتی دال بر میل به بازگشت به اصالت خود بروز می‌دهند. اما این حرکات وضوح و رسایی نیمه نخست را ندارد و بیش از آنکه نمایانگر مفهوم مشخصی باشد حکایت از بی‌تکلیفی خالق اثر برای ادامه و حفظ یکپارچه‌گی فضایی است که خود در ابتدا خلق کرده بود.

پایان نمایش شاید تلاشی برای وصله کردن دو تکه ناجور نمایش به هم باشد. دیواری سیاه بر دو شخصیت رقصنده فرو می‌آید و آنها را از میان بر می‌دارد. این دو، که پیش از نابودی به توافقی نسبی رسیده بودند و در لحظات آخر دست در دست هم می‌رقصیدند، پیش از مرگ تنها با یک دست و یک پا با هم ارتباط برقرار می‌کنند.

جسارت خاسب در مقام کارگردان می‌توانست در ادامه دادن فضای هراسانگیز تا حد به وحشت و سکته انداختن مخاطب ادامه داشته باشد ضمن آنکه تردید در استفاده از تاریکی مطلق یکی دیگر از حسرتهای مخاطب این اجرا خواهد بود چرا که روشنایی صحنه حتی به میزان کم آن از بار هیجان و تکنیک بسیار کاسته است. شاید بهتر بود خاسب نمایش را در همان فضایی غیرواقعی نیمه نخست به پایان می‌برد تا اینکه بخواهد منطقی واقعی بر نمایش عجیبش بگذارد.

عکس‌ها

رضا موسوی برای سکوی ایران تئاتر