* ترجمه از غزاله فرنام دهکدهای به نام تينبری در جزيرهای ميان دريای نيلگون. يك فيل، يك طوطی و يك شير در اين جزيره زندگی میكردند. آنها نمیدانستند وسعت جزيره چقدر است يا چند جانور در آن زندگی میكند، اما درباره دهكده خودشان چيزهای زيادی میدانستند. دهكدهشان، تينبری، از نظر آنها تمام دنيا بود. اما روستاهای ديگری هم در نزديكی دهكده آنها قرار داشت كه در موردشان چيز زيادی نمیدانستند. جنگلی در امتداد ساحل دريا دهكدهشان را در برمیگرفت که با ميوه، گوشت، گياهان، و آب گوارايی (كه از كوههای پوشيده از برف از دوردستها جاری میشد) غذای آنها را تأمين میكرد. دريا هم ماهی و گياهان دريايی را در اختيارشان میگذاشت. بدين ترتيب آنها هيچگاه گرسنه نمیماندند . اگر از يكی از ساكنان اين دهكده درباره زندگیاش میپرسيدی، آن را عالی توصيف میكرد. در طول ساليان آنها نظمی برای خودشان دستوپا كرده بودند که دستكم به نظر خودشان بینقص بود. هر جانوری شغل مناسب خودش را اختيار کرده بود؛ شير شكار میكرد، فيل به گردآوری برگهايی میپرداخت كه در دسترس جانوران ديگر نبود، و طوطی هم.... خوب طوطی كار چندانی نمیكرد. اما گاهی اوقات به جانوران ديگر اجازه میداد زيباترين پرهايش را برای خود بردارند، او شهپرهای بلند به رنگهای قرمز، زرد، و آبی سير داشت كه اصلاً طبيعی بنظر نمیرسيدند. او هميشه میخواست زیباتر به نظر برسد و گاهی با تكرار سخنان جانوران ديگر، آن هم هنگامی كه اصلاً انتظار شنيدن حرفی را نداشتند، آنها را میخنداند. البته جانوران ديگری هم در دهكده زندگی میكردند كه از ميان آنها میتوان زرافه، سگ، سوسمار، پاندا، كوآلا، يوزپلنگ، خارپشت، و كسل را نام برد. اين جانوران در كنار هم زندگی میكردند و مشكل چندانی نداشتند. شيرها با هم جمع میشدند، فيلها با هم و ..... آنان معتقد بودند اين طور بهتر است. ساکنان تينبری داستانهائی از جانورانی كه گوژ داشتند يا جانوران فلسدار، حتی آنهايی كه در درياچهها و رودها زندگی میكردند، و پرندههايی كه پرواز میكردند شنیده بودند و با وجوداينكه از شنيدن اين داستانها خيلی لذت میبردند، اكثرشان برای رفتن و ديدن جانورهای عجيبوغريبی كه شخصيتهای اصلی داستانها بودند شوروشوق چندانی نداشتند.. حتی آن تعداد انگشت شماری كه چنين شوروشوقی را داشتند هم در دهكده میماندند. از ميان اين جانورها ميمونها به سفركردن علاقه بيشتری نشان میدادند. فيل، طوطی و شير بزرگتر میشدند و اين داستانها مرتب به گوششان میرسيد.روزبهروز پرهای طوطی رنگينتر، عاجهای فيل بلندتر و شير تيزروتر میشد و اين داستانها در ذهنشان مینشست. هر روز بعدازظهر هنگام غروب که خورشيد در دل دريا غرق میشد، ميمونهای پيرتر پشت به آفتاب مینشستند و از ديگر نقاط جزيره برای جانوران تينبری سخن میگفتند. آنها داستانهای زيادی نمیدانستند اما هيچكدام از جانوران، چه پير و چه جوان، از شنيدن اين داستانها خسته نمیشدند. هر كدام از اين داستانها براثر تكرار در طول ساليان سال شستهرفته شده بودند. قسمتهای كسلكننده آن سالها پيش از يادرفته و قسمتهای خندهدار آن هم كماكان باقی مانده بود. اما بالاخره روزی رسيد كه فيل حوصلهاش از اندازهگيری عاجش سررفت، شير ترديدی نداشت كه تيزروترين موجود دنياست و طوطی هم از سرگرم كردن ديگران دلزده شد و ديگر تقليد كردن برایش كسالتآور شده بود. آنها همگی بزرگ شده بودند و افقهای ديدشان رنگ باخته بود. هرچه میگذشت شوق سفر به دیگر نقاط جزيره بيشتر و بيشتر میشد. البته داستانهايی كه ميمونها میگفتند هنوز جالب بودند اما فيل، طوطی و شير از شنيدن آنها خسته شده بودند و میخواستند خودشان پشت به خورشيد بنشينند و داد سخن بدهند. پس نقشهای كشيدند. تصميم گرفتند از تينبری سفر كنند و باقی جزيره را با چشمهای خودشان ببينند. زمانی كه قهرمانان قصه در حال تصميمگيری درباره مسير سفر خود بودند در يكی از دهكدههای اطراف اتفاق عجيبی افتاد. يك خرس، جانوری كه در قسمت شمال جزيره كسی در موردش چيز زيادی نمیدانست، در دهكدهای نزديك تينبری ناگهان غريد و الاغی را به هلاكت رساند. همينكه خرس بر پشت الاغ پريد و دندانهايش را در گردن او فروبرد، هر دو جانور روی زمين افتادند. در حين درگيری سم الاغ به سر خرس خورد و جمجمهاش را خرد كرد. چند ثانيه پس از اين كشمكش سكوت برقرار شد. جانوران ديگر باشتاب به سمت صحنه درگیری دویدند و هر دو جانور را مرده يافتند. هردو جانور، مهاجم و قربانی، مثل تلی از گوشت در هم پيچيده بودند. آنان چنان درهم پيچيده و عضلاتشان در چنان انقباضی به هم تابيده بود كه به ناچار آن دو را با هم دفن كردند. اين خبر بهسرعت در میان اهالی جزیره منتشر شد. این خبر جانوران شمال جزیره را گيج كرد. آنها نمیدانستند چرا چنين اتفاقی رخ داده است. اما جانوران دیگر مناطق جزیره چندان شگفتزده نشدند. چند روز پس از اين ماجرا، گربهای به تينبری آمد و همانجايی كه معمولاً ميمونها قصه میگفتند نشست. رنگ گربه خاكستری مايل به نقرهای بود و چشمهايی زردرنگ داشت. راه رفتن او مانند همه گربهسانان عشوهگرانه بود. گروهی از جانوران دورش را گرفتند و او شروع به سخن گفتن كرد. او اهل همان دهكدهای بود كه خرس به آن تعلق داشت و پيام مهمی نيز بههمراه داشت. پيامی كه نمیتوانست آن را خلاصه کند و از تندیاش بکاهد. بنابراين به جانوران هشدار داد كه از آنچه میگويد خشمگين نشوند. او گفت كه اهالی جزيره بسيار خشمگيناند. آنها معتقدند كه جانوران شمال جزيره رفتاری خودخواهانه دارند. نه اينكه خودخواه باشند بلكه در حال حاضر رفتارشان خودخواهانه است. آنها رفتار جانوران ديگر ساکن در جزيره را درك نمیكنند و درباره اينكه چطور زندگی میكنند با حتی اينكه چطور فكر میكنند چيزی نمیدانند. اهالی تينبری در سکوت به سخنان گربه گوش دادند تا اينكه گربه به سمت دهكده خود كه در نزدیکی تينبری بود روانه شد. بعدها طوطی شنيد كه از بازگشت گربه به دهكدهاش چندان استقبال نشده است. همينكه گربه تينبری را ترك كرد، جانوران جمع شدند تا برای خشمی كه سراسر جزيره را فراگرفته بود چارهای بينديشند. جانوران نظرات مختلفی داشتند و بحثی پرشور درگرفت. بخشی از اختلافنظرها درباره چيزهايی بود كه از گربه شنيده بودند. هنگاميكه بحث به اينجا كشيد، گربه، طوطی و شير جمع را ترك كردند و بر اين باور بودند كه جانوران هيچوقت نمیتوانستند درباره چيزی به توافق برسند چراكه آنها درباره احساس، حتی پديدهای، صحبت میكردند كه درموردش هيچ نمیدانستند. هر سه جانور به این نتیجه رسیدند كه بايد هر چه زودتر سفرشان را آغاز كنند. فيل و طوطی بدون شير عازم سفر شدند و مسافتی طولانی را پيمودند: درون جنگلهايی كه طوطی در آنها احساس راحتی میكرد، در عرض رودهای خروشان و بر فراز كوهستانهايی كه پاهای فيل را زخمی میكرد. طوطی بيشتر اوقات بر پشت فيل مینشست و راه را به او نشان میداد و هنگامی که در مورد مسيری ترديد داشتند، طوطی پرهای رنگينش را كه در نور آفتاب میدرخشيدند میگشود و از پرندگان محلی راه را میپرسيد. مناظر زيبا بودند اما جانورانی كه در طول راه میديدند بيش از هر چيز دیگر برایشان لذتبخش بود. صدها جانور كه طوطی و فيل دربارهشان هيچ نمیدانستند بر سر راهشان سبز میشدند و همگی آنها با آنچه در تينبری شنيده بودند فرق داشتند. يكی از مواردخارقالعاده قورباغه خالداری بود كه با هر آنچه خيال میكردند تفاوت داشت و اين برجستهترين بخش سفر برای طوطی بود. ديگر جانوران از آنچه در خیالشان میگنجيد عاديتر بودند و بسياری از آنها هم مانند دوستانشان در تينبری بودند. تمامی اين جانوران از ديدن فيل و طوطی همانقدر به شوق میآمدند كه آن دو از ديدن آنها. اين دو همسفر خارقالعاده به خيره شدن جانوران دیگر عادت كردند و بزودی ديگر هیچ چیز برایشان غريب نبود. در واقع پس از يك ماه هر دو از اين مسئله لذت میبردند زيرا به آنها نيرو میداد. درست پيش از اينكه دهكده بزرگی بنام، كرتيو، را كه مدت زيادی در آنجا مانده بودند ترك كنند شير به آنان رسید و جمع سه نفره آنان تکمیل شد. حالا شير در جلو فيل حركت میكرد و طوطی روی سر فيل نشسته بود و مسیر را نشان میداد. ناگهان چشمانداز دهکدهای نمایان شد. خانههايی به رنگ صورتی گرم همراه با درختان سرسبز. سراسر دهكده نمايان بود. ناری. وقتی وارد دهكده شدند آنجا را زيباتر يافتند. به هرسو كه مینگريستند تمام چشمانداز دهکده تا دوردستها مهآلود بود. جانوران مهربان و خوشحال در كنار نهرهای گوناگون و سايه درختان در كنار هم نشسته بودند. طوطی از اينكه ناری اندكی شبيه به تينبری بود خوشحال به نظر میرسيد. هنگاميكه فيل و شير سكوت میكردند طوطی چيزی برای گفتن داشت. در ابتدا چنين به نظر میرسيد كه ناری و تينبری بسيار شبيهاند و فيل، طوطی و شير بلافاصله احساس كردند كه در سرزمين خود هستند. تا اينكه بعداز ظهر روز ورودشان به ناری سپری شد و شب فرارسيد. اهالی تينبری در اين ساعت از روز به ساحل میرفتند و به خورشيد نگاه میكردند كه در دريا فرومیرفت و از انعكاس نور آن در آب لذت میبردند. جانوران هريك در گروه خود به اين چشمانداز مینگريستند و درباره زندگی در دهكده و آنچه در طول روز رخ داده بود گپ میزدند. اما غروب در ناری جور ديگری بود. هنگامی كه خورشيد غروب میكرد اهالی ناری در يك گروه جمع میشدند و پشت به آفتاب مینشستند. فيل، طوطی و شير ناباورانه به اين منظره نگاه میكردند. همينطوركه خورشيد پايينتر میرفت ماه را ديدند كه در مقابل جمع طلوع میكرد. همزمان با طلوع ماه، آسمان رنگ آبی خلسهآوری به خود گرفت و بخشهايی از آن به رنگ سبز درآمد. طوطی انديشيد كه ماه به زيبايی غروب خورشيد رشك میبرد. آنگاه بر فراز آن آبی سير پرمايهای آرام آرام فرود آمد. همينطوركه اين پديده در جريان بود برخی از پرندگان با همنوايی شيرينی شروع كردند به خواندن، كاری كه هيچكس در تينبری نمیكرد. فيل آنچه را میدید باور نمیكرد، ساكنان ناری غروب خورشيد را به تماشا نمینشستند و او در تمامی غروبهايی كه به نظاره نشسته بود از پديدهای بدين زيبايی در پشت سر خود غافل بوده است. طوطی در حالتی از خلسه فكر میكرد كه طلوع ماه فوقالعاده زيباست و برای ابراز سرخوشی خود رنگهای مختلفی را روی پرهايش به نمايش گذاشت كه موجب خرسندی فراوان جمع نيز شد. همچنانكه ماه در آسمان بالاتر رفت و رنگها بیشتر شدند، شير متوجه حضور يكی از ميمونهای تينبری در رديف آخر گروه شد. او يكی از ميمونهايی بود كه پشت به خورشيد مینشست و برای جانوران ديگر داستان میگفت. شير كه به هيچ روی انتظار نداشت ميمون را آنجا ببيند با لحنی كه حاكی از پرسش و در عين حال اعلام يك واقعيت بود گفت:«فوق العاده نيست؟» ميمون پير هم با آهنگی كه موافقتی در برداشت نه پرسشی گفت:«به همان خوبی است كه به ياد میآورم.» شير در حاليكه به آسمان رو میكرد گفت:«اینهمه رنگ در آسمان، تصورش را هم نمیكردم.» «خوب است. اما آبیْ آبی است. در واقع بارها از خود پرسيدم با رنگهای بيشتر زيباتر میشد.» «منظورت چيست؟ رنگهای شگفتانگيز سبز، زرد، حتی سياه، و تو رنگ بيشتری انتظار داری. من كه نمیفهمم.» «چه چيز را نمیفهمی؟ مگر نمیبينی؟ يا اينكه قوه تخيل سرشاری داری؟ اين رنگهايی كه گفتی فقط در غروب خورشيد پديدار میشوند. همانطوركه بارها در تينبری گفتم وقتی كه ماه بالا میآيد آسمان آبی كمرنگ به آبی پررنگ بدل میشود.» «چقدر فوق العاده! ما چيزهای متفاوتی در آسمان میبينيم. وقتی به تينبری بازگردم و هنگامی كه پير شوم درباره رنگهايی كه در اینجا دیدهام به جانوران جوان خواهم گفت. حالا میخواهم بدانم چرا هرگز درباره اينكه اينجا جانوران طلوع ماه را نيز به تماشا مینشينند چيزی نگفتی؟ میدانی هميشه تصور میكردم وقتی درباره دگرگونی رنگ آسمان از آبی روشن به آبی تيره صحبت میكردی منظورت غروب خورشيد بود.» «خوب، تو به دقت گوش نكردی.» «اوه.» ميمون در حاليكه با پيشانی چروكخوردهای روی به شير میكرد گفت:«اين نشانه حتمی از دگرگونی مهمی است كه بزودی در اينجا روی خواهد داد. بزودی اين جانوران غروب خورشيد را به تماشا خواهند نشست.» ميمون جملهاش را با تاكيد بر غروب خورشيد به آرامی در نجوايی ميمونوار به پايان برد. «اوه، نه. اشتباه میكنی. در اينمورد با كسی صحبت كردهام. جانورها بدين شكل مینشينند فقط بخاطر اينكه راحتتر است. درواقع روش جديدی است.» «تو چيز زيادی نمیدانی شير جوان. دگرگونی مهمی در شرف وقوع است و از اينكه آنرا تشخيص دادهام خوشحالم.» «اما من فكر میكنم تو در اشتباهی. آنقدر كه بايد دقيق نگاه نمیكنی.» شير اين را گفت و در حاليكه دمش هماهنگ با كفلهايش از اين سو به آن سو در حركت بود از آنجا دور شد. در اين ميان فيل پيش سگی كهربايی رفت و مشغول گفتگو با او شد . سگ غرق تماشای ماه بود. سگ بدون نگاه كردن به فيل كه در كنار او به سنگينی بر زمين نشست و تودهای از غبار را به هوا بلند كرد گفت:«شب بسيار زيبايی است.» فيل در حاليكه به همان سمت خيره بود گفت:«هرگز فکر نمیکردم چنین رنگهايی هم در جهان وجود داشته باشد.» «واژههای روی ماه امشب بسيار شفافند. نگاه كن! حلقههای ماه را ببين. امشب بسيار واضحند.» فيل در حاليكه دزدانه به ماه نگاه میكرد گفت:« چی گفتی؟» «شنيدی.» «من كه نمیفهمم. نه واژهای روی ماه هست و نه حلقهای دور آن.» «چرا هست. با دقت نگاه نمیكنی.» فيل هر چه دقيقتر نگاه كرد نتوانست آنچه را كه سگ میگفت ببيند. درست زمانيكه ماه در اوج آسمان بود فيل، طوطی، و شير به هم برخوردند و درباره رنگهای فوقالعاهای كه تفاوت ناچيزی با هم داشتند و ماه نافذ كه به سرعت از فراز كوه بالا میآمد صحبت كردند. طوطی به نقطهای كه خورشيد غروب كرده بود نگاهی انداخت و پرسيد: «فكر میكنی ما حلقههای ماه و واژههای روی آن را همانگونه كه سگ میگفت خواهيم ديد؟» فيل هم خیره به غروب پاسخ داد: «اگر باقی عمرمان را اينجا زندگی کنیم خواهیم فهمید كه او چه میگويد.» طوطی با خود فكر كرد كه او از تكرار حرفهای خودش لذت میبرد. شير گفت:«خوب، من كه نمیخواهم اينجا بمانم. میخواهم به تينبری برگردم و داستان بگويم. میخواهم داستانهايی بهتر از آنچه ميمونها میگفتند بگويم. داستانهای ميمونها جفنگند. آنها نمیتوانند به اندازه ما ببينند و مردم هم به سادگی آنها را باور میكنند. میخواهم درباره رنگهايی كه ديديم صحبت كنم. منظورم اين است كه دوستان ما در تينبری بايد درباره اين رنگهای باورنكردنی بدانند.» فيل با لحنی كه بیجهت متكبرانه بود گفت: «ما تنها میتوانيم رو به آسمان داستان بسراييم و اميدوار باشيم كه مردم به آنچه ما میگوئیم گوش فرادهند نه بدانچه مايلند بشنوند.» اين را گفت و در گل غلتيد. برخی از جانوران ناری شگفتزده از اينكه كسی به چنين كاری دست بزند درسكوت به او چشم دوختند. *** هنری همينگ به همراه دو هنرمند انگليسی در آذرماه ۱۳۸۱ کارهای خود را در نگارخانه سيحون تحت عنوان شهود اسلام به نمايش گذاشت. سير و سلوک اين سه هنرمند فقط به تهران و ايران محدود نمیشد و کشورهای ديگر خاورميانه را نيز در بر میگرفت.