Click
شهوت شهرت
سیما سعیدی


این روزها بسیاری از ما آنچه در یک سال گذشته بر ما رفته را مرور می‌کنیم و احساسات متفاوتی در ما، بسته به آنکه چگونه انسانی باشیم، برانگیخته می‌شود. خشم، حیرت، نگرانی و تردید شاید مهمترین آنها باشد. گاهی حواشی زندگی ازمتن آنها بیشتر می‌شود. متن‌ها ‌روشن نیستند و گاه برای حل و فصل‌شان دچار مخمصه می‌شویم و ترجیح می‌دهیم از پرداختن به آنها صرف‌نظر کنیم. متن همان اصل داستان است. حاشیه که رسیدگی به آن در الویت قرار می‌گیرد، هیچ مشکلی را حل نمی‌کند.

البته گاهی حاشیه از متن بزرگترو اثر گذارتر می‌شود. یکی از دلایل آن بی‌دردسر بودن پرداختن به آن است؛ مثلاً، آنچه در سال گذشته بر ما رفته یا شاهد آن بوده‌ایم متنی است پیچیده و پرداختن به آن ما را به دردسر می‌اندازد یا دچار سر درد می‌کند. قادر به حل آن نیستیم چون متنی است چند پهلو و معادله‌ای است چند مجهول.

این متن حواشی بسیار داشت. بعضی‌ها چنان اثرگذار بودند که هنوز ذهن ما را به خود مشغول می‌دارند، مانند مردانی که در حمایت از {مجید توکلی} حجاب بر سر گذاشتند. بعضی دیگر کم اهمیت بودند، اما گریبان ما را رها نمی‌کنند، مانند {بهمن قبادی} و نامه‌هایش و فیلم‌اش و خودش. سه وجهی بهمن قبادی+{رکسانا صابری}‌، بهمن‌قبادی+{عباس کیارستمی} و بالاخره بهمن‌ قبادی‌+*‌موسیقی غیررسمی ایران* برای همیشه او را مرد حاشیه‌ها ساخت.

البته «اهمیت بهمن قبادی بودن» را کسی درک نمی‌کند. این فقط از عهده خود او بر می‌آید. قبادی مشتی از خروار است. نمونه‌ای از انسان‌های آرزومند و آزمندی که هر بهایی را می‌پردازند تا بشوند آنچه دوست می‌دارند.

می‌خواهم مثل یک شاهد به ماجراهای قبادی بپردازم نه از این منظر که او یک سینماگر است بل از این زاویه که او انسان است. گرچه فیلم‌هایی با عناوین حیوانی ساخته است.

شاخ گربه

هنرمندان در سال‌های پیش از ۱۳۸۸، مثل هر گروه و صنف دیگری که می‌توانست، تلاش کرده بودند حقوق خود را در قالب انجمن‌ها و کانون‌ها به دست آورند. این تلاش‌ها آنقدر صنفی بود که کمتر کسی از چالش‌های پیش روی آنان با خبر می‌شد.

اما در سال ۸۸ و کمی قبل‌تر از آن بسیاری از هنرمندان در حوزه‌های مختلف شیوه آسته‌بروآسته‌بیا را کنار گذاشتند و از شاخ گربه نترسیدند. آنان به مردم پیوستند، به مردمی که فارغ از تعدادشان خواسته‌های مدنی داشتند که تحقق آنها فضای فعالیت هنری را هم بازتر می‌کرد.

در سال ۸۸ هنرمندان دیگر تنها هنرمند نبودند، رسانه‌ای بودند برای نامزدهای ریاست جمهوری. هر کدام به فراخور حرفه‌شان طرفداران و علاقمندانی داشتند و رابطه دو طرفه‌ای میان مردم و نام‌آوران هنر شکل گرفته بود. آنان دیگر سِلِبْ‌ریتی نبودند. آنان دست نیافتنی نبودند. در میان مردم و با آنها بودند. نگران هجوم امضاءخواهان و دوربین‌به‌دست‌ها نبودند. مردم در هیجانی بزرگ‌تر غرق بودند و این آرزوها را گذاشته بودند برای بعدها.

آن روزها کسی از قبادی خبر نداشت. *جشنواره کن* نزدیک بود (اردیبهشت ۱۳۸۹). در بحبوحه تبلیغات انتخاباتی ریاست جمهوری، که از دیماه سال ۱۳۸۸ کلید انتخابات زده شد با زمزمه‌های کاندیداها ناگهان یک نام بر سر زبان‌ها افتاد. رکسانا صابری در صدر اخبار قرار گرفت. سه‌ماه پس از بازداشت این خبرنگار، بهمن قبادی با ژست یک سِلِبْ‌ریتی ِ عاشق ِ کشته مرده، نامزدی خودش را با خانم صابری به رخ کشید. همه نگاه‌ها از رکسانا به بهمن معطوف شد. مردی که یکی از بهترین لطیفه‌های سال‌های اخیر را مدیون او هستیم، نامه‌ای سراسر اشک و آه برای آمریکایی‌ژاپنی‌ایرانی تبار ِ در بند نوشت تا شاید کشتی نجاتی شود، که نشد. پدر ایرانی رکسانا بدون وقت‌کشی این پیوند نیم‌بند ‌(نامزدی) را تکذیب کرد.

این رخ‌نمایی تا چندی نَقل و نُقل مجالس و محافل بود. نام وی به کرات شنیده می‌شد. برخی حرکت‌اش را دلسوازانه می‌دانستند که می‌خواسته با نفوذ شخصیت هنری‌اش بر سرنوشت صابری تأثیر بگذارد. عده دیگری هم، که کم نبودند، با اطمینان او را متهم به سؤاستفاده از نام صابری و ماجرای پُر سر و صدای او می‌کردند. به گمان این گروه جنجال‌آفرینی او بیش از هر چیز به شارلاتانیزمی پهلو می‌زد که نتیجه‌اش از آب گل‌آلود ماهی گرفتن بود.

نامه سرگشاده این عاشق دلخسته سرنوشت صابری را تغییر نداد. قبادی خودبزرگ‌بین هم بود و هست. او خود را مهره‌ای کلیدی و شخصیتی متنفذ فرض کرده بود که می‌تواند نگاه جهان را به صابری معطوف کند. در حالیکه نگاه جهان بیش از سرنوشت یک ملت به صابری معطوف بود.

ماجرای صابری اگر یک سؤتفاهم نبود، درشت کردن یک مهره سوخته که می‌توانست باشد و یا حتی یک سوتی از سوی سرویس‌های امنیتی. این ماجرا با آزادی صابری فیصله یافت. او با هیچ کس مصاحبه نکرد و بعدها از دوستش (یک دوست ساده)، بهمن قبادی، تشکر کرد. حتی زحمت تکذیب یا تأیید ادعای این مرد را به خود نداد و آدمی که عاشق ِ دیده شدن است چه رنجی را باید متحمل شده باشد از این بی‌تفاوتی و بی‌توجهی.

رکسانا صابری الان صاحب یک کتاب خاطرات است (بین دو جهان)، اما ماجرایش مثل یک لکه چربی ِ بدقلق ِ نافرم به دامن قبادی چسبیده است. با نگاهی به خ.ز.های پیرامون قبادی در می‌یابیم که او عاشق نامزد بازی است ‌(اعلام یک طرفه و تلویحی نامزدی با {سمیرا مخملباف}) اما گاهی خ.ز.ها از دست خارج می‌شوند و چیزی پدید می‌آید مانند رسوایی صابری. می‌‌پذیرم که «رسوایی» اغراق‌آمیز است.

هنوز ماجرای صابری داغ بود که قبادی در بهمن‌ماه به الگو و راهنمای جهانی شدن‌اش، عباس کیارستمی، بند کرد. کیارستمی، پدرخوانده سینمای ایران در جشنواره‌های جفت و طاق و کسی که خودش را درگیر مسایل چیپ مردمان ساده لوح نمی‌کند و با شاه هم پالوده نمی‌خورد، جواب این نامه‌پراکنی را نداد. صد البته که سینه‌چاکان امان ندادند . قبادی از قانون ِ به آدم بزرگ ها ناسزا بگو تا دیده شوی استفاده کرده بود و حتماً بهره خودش را برده است. او که هیچ گاه در خیابان پابه‌پای مردم نبود زیادی مدعی بود اما بچه پررو بودن که پدیده غریبی نیست.

قبادی آدم ترسویی است. اگر شجاع بود همان که در این سال‌ها رنج مردم کُرد را به تصویر کشید، اسباب شهرت‌اش می‌کرد. به نظر می‌آید او حتی به اهمیت کاری که در توان‌اش بود پی نبرده بود. او عاشق راه یک شبه است. حالا گربه‌های ایرانی همانقدر که نرم‌خوی و زیبایند، پنجه‌های تیزی شده‌اند بر صورت قبادی. قبادی مست از شهرتْ فیلم‌اش را به این سوی و آنسوی دنیا می‌برد. همه جا با او مصاحبه می‌کنند، اما بی‌تردید این فیلم سیاه‌چاله‌ای خواهد شد برای شهرت قبادی.

گربه‌های ایرانی نه اسب‌های کردستان‌اند و نه کودکان کرد. این گربه‌ها به همه خبرها دسترسی دارند و واقعیت دست‌ساخته قبادی را می‌شناسند. گرچه قبادی داوران جشنواره‌های بین‌المللی و خارج‌نشینان و فرنگی‌ها را نشانه گرفته است.

قبادی نشان داد حتی اقیانوسی به عمق یک بند انگشت نیست. یک آبگیر رو به زوال و خشکی است. او موفقیت و شهرت را با ارزش‌های دیگری معامله کرد که وقتی از دست بروند رفته‌اند. قبادی قوانین حرفه‌ای و قواعد دوستی را از یاد برد. فیلم‌اش برای موسیقی غیر رسمی ایران و برای جوانان این کشور هیچ سودی نداشت. او تصویر درستی از واقعیتی که شاهدان بسیار دارد به تصویر نکشید. حنا مخملباف را یادتان هست، با آن فیلم وصله پینه‌ای که جز «به من نگاه کنید» حرفی برای گفتن نداشت.

جان کلام

بهمن قبادی یک نمونه از فرهنگی است که دارد در ما رسوخ می‌کند. همه می‌خواهند خودشان را به بالاترین قیمت بفروشند. این خودفروشی معنای تن‌فروشی نمی‌دهد. این پدیده مفاهیم و ارزش‌هایی چون فروتنی و راست‌گویی را قربانی می‌کند. نه اینکه فکر کنید این بلای جان هنرمند است، نه، گریبان همه ما را گرفته است. یک مسابقه بزرگ جریان دارد برای بهتر دیده شدن، موفق بودن و غیره.

ماشین‌های گران‌قیمت، لباس‌های عجایب، آرایش‌های غرایب، آپارتمان‌ها و ویلاهای بزرگ، سفر به سرزمین‌های دور، جراحی‌های پلاستیک، رستوران‌های گران‌قیمت، کافه‌های سطح بالا، اداهای روشنفکری و دروغ‌های بزرگ، همه و همه برای خوشبخت‌تر بودن و خوشحال‌تر بودن است، اما هیچ کس نه خوشحال است و نه خوشبخت. حتی خوشحال و خوشبخت هم به نظر نمی‌آید.