Click
تاکسیدرمی
گلناز جمشید


به علت شغل و تحصیلاتم، خود را موظف می‌دانم تا فیلم‌های روز را بررسی کنم. هیچ گاه خود را مجبور به تماشای کل یک فیلم غیرجذاب پس از گذشت نیم ساعت اول آن نمی‌کنم و به راحتی یا در صدد ترک سینما بر می‌آیم و یا دستگاه پخش دی‌وی‌دی را خاموش می‌کنم. در کلاس درس تاریخ سینمای جهان در دانشگاه کالیفرنیای لُس‌آنجلس در حوزه سینمایی یک نظریه وجود داشت که داستان یک فیلم در بیست دقیقه اول باید توان گیر انداختن و جذب بیننده را داشته باشد، در غیر این صورت دیگر امیدی به بهتر شدن ادامه فیلم نیست.

یادم می‌آید روزی که فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد {بهمن قبادی} به دستم رسید، تا مدتی روی دی‌وی‌دی پلیر خاک خورد تا شبی بالاخره تصمیم گرفتم آن را تماشا کنم. تا نیم ساعت اول، تحمل‌اش کردم و بعد دیگر نه. چیز خاصی در فیلم مرا به جنبش در نیاورد و فکر کردم: «یک فیلم ایرانی بی‌هویت دیگه.»

چند هفته گذشت و شبی در خانه یکی از دوستان بودم که در بی‌بی‌سی فارسی فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد را پخش می‌کرد. روی کانال نگه داشتند و ناچار به تماشای فیلم شدم. خوشحال از اینکه فیلم را دیدم و توانستم در موردش نظریات شخصی خود را عنوان کنم و چقدر از تیتراژ پایانی فیلم با آن طراحی ناخوانا و ضعیف‌اش دلسرد شدم.

باید به این موضوع اشاره کنم که ساخت این فیلم بیشتر جنبه تجاری داشته است تا جنبه دلسوزی یک کارگردان برای ساخت مستند داستانی، زیرا یک فیلم مستند موظف است واقعیات را به گونه‌ای بازتاب دهد که اصل داستان قربانی فرعیات نشود.

این مستند داستانی به گونه‌ای همانند مستندهای امروزی است که سبک‌اش با برنامه‌های «ریالیتی تی‌وی» --که در خارج از ایران در فرهنگ تلویزیونی اروپا، استرالیا و آمریکا جا افتاده است -- آمیخته و از نظر محتوا با هم ترکیبی موازی و از نظر ساختاری شکلی غیرمعمول را بوجود می‌آورد و تنها هدف آن جلب بیننده بیشتر است. کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد بیشتر ریالیتی تی‌وی است تا یک مستند ِ داستانی قابل دفاع و شاید نگاه به فیلم قبادی از این زاویه ایرادی نداشته باشد.

در ابتدای فیلم، بهمن قبادی سخنرانی کوتاهی ارائه می‌دهد که بخشی از آن این چنین است: «با عرض سلام و ادب و احترام خدمت هموطنان عزیزم. بهمن قبادی هستم.... افتخار بزرگیست که فیلم را بدون پرداخت هزینه‌ای می‌بینید. حلال شماست و تا می‌توانید همه جا پخشش کنید.» شاید بهتر بود همان گونه‌ای که قبادی به ایرانی بودنش افتخار می‌کند، به جای منت گذاشتن و شعاری بودن فیلم را به ایرانیان هدیه می‌کرد.

بهتر است این را بگویم که با ساخت این فیلم مشکلی ندارم. همان گونه که صد‌ها فیلم در سال ساخته می‌شود که شاید از واقعیت بسی دور باشد و آموزش و اطلاع‌رسانی غلطی را در بر داشته باشد. همچنین با خود شخص قبادی نیز مشکلی ندارم چون اگر بخواهم به فضای شخصی و اخلاقیات یک هنرمند بپردازم، از مسیر اصلی دور خواهم شد و خود هنر ساخته شده به فراموشی سپرده می‌شود. گاه با شناخت بیش از حد یک هنرمند از فضای کارهای او فاصله می‌گیریم و خصوصیات شخصی را ملاک قرار می‌دهیم. با اینکه حس و حال و تجربیات هر هنرمند در آثارش به چشم می‌خورد، اما سوگند نخورده است که همانند هنرش کامل و بی‌عیب باشد، در حالی که هیچ هنری نیز بی‌عیب نسیت.

موضوع فیلم گربه‌ها... در واقع متمرکز به گروه‌های موسیقی زیرزمینی است. فراموش نکنیم که گروهای اوهام و ۱۲۷ و شخص {محسن نامجو} از جمله موسیقی‌دانان زیرزمینی‌اند که به شهرت رسیده‌اند. به این نکته هم اشاره کنم، هنگامیکه شخصی به علت استعداد‌ها و علاقه‌اش در چنین سبکی از موسیقی قوطه‌ور می‌شود تمام عواقب و جوانب کاریش را باید در نظر بگیرد، بنابراین فکر نمی‌کنم با ساخت این فیلم لطمه‌ای به عاقبت گروه‌های زیرزمینی خورده باشد، مگر آنانی که تصور کردند با حضورشان در فیلم قبادی در یک چشم به هم زدن به شهرت نزدیک می‌شوند و موسیقی‌شان را به گوش مردم خواهند رساند.

موسیقی زیرزمینی بر اساس صمیمت پایه‌گذاری شده است و تأکید بر خلق آزادی و تقدیر از قدرت نوآوری دارد.

همچنین بسی واضح است که دولت جمهوری اسلامی در ایران نسبت به موسیقی‌دانان تا حدی بی تفاوت است و به دلایل معلوم و نامعلوم ترجیح می‌دهد که در زیرزمین‌شان باقی بمانند. اگر غیر از این بود در مغازه‌هایی که در خیابان‌های جمهوری و بهارستان آلت‌های موسیقی می‌فروشند، ده‌ها مدل گیتار برقی و دیگر آلات موسیقی به چشم نمی‌خورد، و یا از سوی دیگر باید قاعدتاً موسیقی این گروه‌ها نیز در همین خیابان‌ها دست‌به‌دست می‌شد.

اگر بخواهم به خود فیلم بپردازم دو موضوع را برای بیان کردن انتخاب می‌کنم. یکی حضور {حامد بهداد} در فیلم است که قبادی با وجود زمینه مستندگونه فیلم‌اش از هنرمندی استفاده کرده که در حال حاضر در اوج شهرت است و حواس بیننده را به خود جلب می‌کند و بیننده را به سمت قضاوت بازی او در مقایسه با کارهای دیگرش سوق می‌دهد، در حدی که بیننده دائماً منتظر حضور اوست. با وجود داستان و سوژه قوی فیلم، حضور شلوغ و پر بازی بهداد تا حد قابل توجهی، ذهن بیننده را از داستان و موضوع اصلی دور کرده و درگیر یک دلالِ با نمکِ حاشیه‌ای می‌کند. در صورتیکه با استفاده از یک بازیگر دیگر می‌توانست وزن هر دو مسئله را به خوبی حفظ کند -- موسیقی زیرزمینی و مسائل حاشیه‌ای مانند دلالی.

در صحنه‌ای دیگر سگِ نگار توسط شخصی و به بهانه‌ای ربوده می‌شود و صاحبش با وجود داشتن همراه از ماشین خارج نمی‌شود و به راه خود ادامه می‌دهد. بهمن قبادی یا هنوز سبک فیلمبرداری خود را کشف نکرده است و یا اینکه علاقه دارد با تجربه کردن سبک‌های دیگران به آنان نشان دهد که استفاده از این نوع شیوه‌ها کار آنچنان دشواری در روایت مستندگونه یک فیلم نیست.

لحظه‌ای به فیلم ده عباس کیارستمی فکر کنیم و در نظر بگیریم که با قرار دادن دوربینی ثابت در جایی به واقعی بودن اتفاقات رخ داده کمک بزرگی می‌نماید؛ هنرپیشه‌هایش را تحت کنترل در می‌آورد و در نهایت حتی با ساختگی بودن بیشتر لحظات فیلم، تمام سکانس‌ها را به صورت مستند و واقعی برای بیننده باور پذیرتر می‌کند.

قبادی نه تنها این سبک را درک نکرده است بلکه از آن استفاده‌ای غلط و آزار دهنده می‌کند، که نه سبکش به فیلم می‌آید و نه از نظر تکنیکی اجرای درستی دارد. متاسفانه کارگردان مرز بین فیلم مستند و داستانی را رعایت نکرده است و در آمیختن این دو دسته با یکدیگر اختلالاطی بس آشفته بوجود آورده است.

این را هم بگویم و دیگر تمام.

من از گربه‌های ایرانی خبر دارم. چیزی که باعث می‌شود در طول روز در خیابان‌های تنگ و پر از ماشین شهر تهران جان سالم به در ببرم و احساس کنم در بین این همه آلودگی و هرج و مرج نشانی از حیات هست، گربه‌های خیابانی‌اند که تمام تلاششان برای سپری کردن روزگار است.